تبليغاتX
خسته از تکرار شبها

خسته از تکرار شبها

لعنت بر مرگ

 

دلم برات تنگ شده

شبی غمگین شبی بارانی و سرد               مرا در غربت فردا رها کرد       

   دلم در حسرت دیدار او ماند            مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

          تمام هستی ام بود و ندانست       که در قلبم چه آشوبی به پا کرد            

           ولی هرگز شکستم را نفهمید        اگر چه تا ته دنیا صدا کرد                    

نميدانم چرا با خود گمان كرده اي كه من سختي و مشكل زيادي در اين دنيا نكشيده ام .

مي خواستم به تو بگويم  اما دلم نيامد

گذاشتم حرفهایت را

درد و دل هایت را

غم هایت را

سختی هایت را

برایم تعریف کنی.

باز هم بگو

با من بگو از دل تنگی هایت

سختی هایت

و کارهایی که شاید روزی برایت آنچنان سخت بود

که تمام تنت را درگیر میکرد

اما چه می دانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید

در ورای همه ی این سختی ها

راهی بود برای اوج گرفتنت

برای انسان شدن

برای مرد شدن ............

 

نميدانم چرا حس ميكني !!!

من هيچ مشكلي در زندگي نداشته ام

هيچ سختي براي تنم نچشانده ام.

شايد

مشكلات و غم هايم در پوسته اي شبيه به ناله هاي تو نبوده

اما به خدا قسم

اگر سختي هايم دردناك تر از تو نبوده است

كمتر از آنها هم نبوده!!!!

پس باز هم بگو

 

 چرا که من به قلبم امیدوارم

و میدانم

آنقدر جای خالی در آن باقیست

که دل گفته های تورا

با میل فراوان در خود جای دهد.

با من بگو

با من بگو درد هایت را

اما نه برای دل سوزی

برای اینکه

درکت کنم

و به خاطر سختی های کشیده ات

به تو

افتخار کنم

یک افتخار جاودانه  ................ برای همیشه.

 

نازنينم

دراين سكوت نيمه شب بيشتر از هر وقت ديگري دلتنگ توام...

 چقدر خوب است  كه من مي توانم هرآنچه را كه دلم مي خواهد براي تو بنويسم.

من مي توانم تا آخر عمر به نوشتن براي  تو ادامه دهم حتي اگر تو هيچوقت آنرا  نخواني

عزيزترينم

كاش مي توانستم صورت نازنينت را بين دست هايم بگيرم

 كاش مي دانستم چه چيز اين چنين صورت زيبايت را غرق اندوه مي كند

چه فكر آزار دهندهاي اينچنين روحت را آزار مي دهد

مهربانم

كاش اجازه مي دادي بار اندوهت را من به دوش بكشم. شانه هاي من قويتر ازآن است كه تو فكر ميكني

دلم تنگ است كاش اجازه مي دادي قبل از رفتن صورت زيبايت را غرق بوسه ميكردم

خدا كند اين شب طولاني زود تمام شود.

خدا كند فردا  آ ثار غم واندوه امروز از چهره زيبايت پاك شده باشد خدا كند.....

که بیایی!!!

 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود

اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود

تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

بر سنگ قبرم بنویسید پاک بود

چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت

عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر

پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

 

رفتنت آغاز ويرانيست.................حرفش را نزن

ابتداي يک پريشانيست................حرفش را نزن

گفته بودی چشم  بردارم من از چشمان تو ٫ چشمهايم بی تو

بارانيست.................................حرفش را نزن

دوست داری  بشکنی  قلب  پريشان  مرا ٫ دل  شکستن  کار

آسان نيست.................................حرفش را نزن

دوست   داری   که   ديگر   بر نگردم   پيش   تو  با   اينکه

طولانيست................................حرفش را نزن

تو می خواهی که روزی عهدمان را بشکنی ٫ اين  شکستن

نامسلمانيست ...........................حرفش را نزن

حرف  رفتن  ميزنی  وقتی  که  محتاج  توام٫ رفتنت آغاز

ويرانيست.................................حرفش را نزن

عشق آن چیزی است که بیشتر از هر چیزی داشتنش را دوست داریم و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم و هیچ کس در نمی یابد که عشق همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود


عشق غیر از تاولی پر درد نیست ، هرکس این تاول ندارد مرد نیست ، آمدم تا عشق را معنا کنم ، بلکه جای خویش را پیدا کنم ، آمدم دیدم که جای لاف نیست ، عشق غیر از عین و شین و قاف نیست .

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد ، عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد ، اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید ، همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید .

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن ، تا که می بینن عاشقی میرن و تنهاست می ذارن ، نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن ، عاشق عاشق کشن رحم و مروت ندارن.

من بهار را بی تو دوست ندارم ، من عشق را بی تو دوست ندارم ، من نفس کشیدن را بی تو دوست ندارم ، من زندگی را بی تو دوست ندارم .

    سكوتم را به باران هديه كردم

                                     تمام زندگي را گريه كردم

 نبودي در فراق شانه هايت

                                  به هر خاكي رسيدم تكيه كردم


هميشه برا کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه

 واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي

واست اشک ميريزه

 واسه کسي غمگين باش که در غمت شريکه

عاشق کسي باش که دوستت داره


(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ______
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_*** bita1369.blogfa.com***____
__***___________________***____
___***_________________***_____
____***_____LOVE!_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***______________

سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم ... گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده...


نيست دلداری كه دلداری كند

نيست غمخواری كه غمخواری كند

گر چه بسيارند ياران هر طرف

 نيست ياری كه مرا ياری كند.

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن


یکی بود تو قصمون وفا نکرد ...

رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...

یکی بود زندگیشو هوس سوزوند ...

آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...

یکی بود یکی نبود و یک پری ...

یه بغل عاشقی های سرسری ...

کی بود اون که طاقت گریه نداشت ...

عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...

کی بود کی بود اون تو بودی ...

کاشکی از همون اول نبودی...

روز مرگم هرکه شیون کند از دور و وروم دور کنید               
                              همه را مست و خراب از می انگور کنید
 مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید                                    
                               مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ                                        
                                             پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ     
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید                                 
                                    شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
 روز مرگم وسط سینه ی من چاک زنید                              
                                          اندرون دل من یک قلم تاک زنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت                                     
                                ان جگر سوخته ،خسته از این  دار برفت

زن

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

 پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

 زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

 گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است

یک روز داشتم به زندگی خودم فکر می کردم تا حالا گه زندگی کردم چیکار کردم یه جور حساب و کتاب چقدر خوبی کردم چه قدر بدی کردم  چه قدر دل دیگرون رو بدست آوردم چقدر دل کسی رو شکستم چه قدر فریاد زدم چقدر سکوت کردم ؟؟؟؟بالا بود آمار ، اما با این وجود باز بدی هام بیشتر از خوبیام بود کار ایی خوب زیادی انجام دادم اما باز بدی هام بیشتر بود یادم می اد که چه بلاهایی سرم اومد و هر بار داد می زدم چرا من چرا باید این بلا ها سرم بیاد چه قدر باید بدبخت باشم چرا تو این دنیا هر چیز بد وجود داره هر چی بلا است سره من میاد چرا آخه من آیا خدا منو دوست نداره پس چرا به من زندگی میده چرا میزاره تو این دنیا زندگی کنم ؟  فکر می کردم فقط من هستم که اینجوری هستم هر بار تو هر کاری شکست وجود داشت اما نا امید نمیشدم باز شکست وجود داشت ناامید نمی شدم باز تلاش باز تلاش خیال می کردم فایده ای نداره از ته دل آرزو می کردم اما نمی تونستم به آرزوهام برسم
دنبال جواب اینها بودم با هر کسی می خواستم مشورت کنم همینکه مشکلاتمو بیان می کردم ... ای خدا ای کاش مشکلاتمو نمی گفتم، اینها چیزایی بود که بعد از مشورتم می گفتم .
می دونی چرا ؟
چون تازه می فهمیدم چقدر شکر نشناسم چقدر بنده پر توقع ای هستم  آخه مشکلات اونها بیشتر از من بود یکی محبت تو خانوادشون نبود یکی پول تو زندگی شون نبود یکی از نظر تغذیه مشکل داشت خلاصه مشکل بود ولی فقط متفاوت بود
باز با این حال خدا رو شکر می کنم می گم خدا جون چقدر خوش شانسم چقدر من در آسایش زندگی می کنم
هر بار با خودم عهد می بندم با خدا عهد می بندم خداجون از این به بعد میشم همونی که می خوای میشم همون آدم قدیمی
همون کسی که می خوای اما ... بعد از یه مدتی که برای حساب و کتاب خودمو آماده می کنم می بینم من هیچ تغییری نکردم !!!

شکست تو زندگی خیلی سخته
من تو زندگی 10 ها بار شکست خوردم اما نمی دونم چرا شکست آخری منو بد جوری اسیر کرد منو دیوانه زمین کرد منو آزرده و غمگین کرد منو تنها و بیکس و زمین گیر کرد منو گوشه گیر کرد آخه گناهم چی بود که عاشق شدم ؟
گناهم چی بود که دل به تو داده بودم ؟
گناهم چی بود بهت اعتماد کردم ؟
گناهم چی بود که به تو تمام راز هامو گفتم ؟
گناهم چی بود تو رو هم دم و همدرد خودم می دونستم ؟
به تو  چه بدی کرده بودم  که اینطور منو طرد کردی ؟
تو که هر چی خواستی برات انجامش دادم ؟
تو که می گفتی هیچ وقت نمی ری از پیش من ؟
اینها همش بهونه بود ، اینها همش فقط برای اینکه دلمو خوش کنی می گفتی ؟
تو که می گفتی بدونه تو یک لحظه هم نمی تونم دوام بیارم ؟
ولی حالا که منو تنها گذاشتی نگفتی که این دله که داره می شکنه ؟
نگفتی که وقتی یادگاری تو دل کسی بنویسی سالها طول می کشه تا این یادگاری پاک بشه شاید هم پاک نشه ؟ نه نگفتی ؟ تو چیزی به نام احساس داری ؟
نه نمی دونستی اینا رو چون تو قانون عشق رو نمی دونستی !
هیچ می دونستی هر وقت عشق رو تازه داری شروع می کنی دیدن معشوق چقدر به آدم  روحیه میده چقدر آدم شاد میشه
اما هیچ میدونستی بعد از جدایی عاشق و معشوق دیدن معشوق با یکی دیگه چقدر باعث تنفر و ناراحتی میشه ؟
نه نمی دونستی تو رسم محبت و گذشت رو هم نمی دونستی چرا به خودت اجازه دادی این کارو با من بکنی چرا دوست داشتی من بازیچه تو بشم ؟
چرا آخه ؟ چرا ؟ تازه معنی دیوانگی رو می فهمم  چقدر سخته این جدایی چقدر سخته چیزی رو که دوست داری ازت بگیرند
تازه می فهمم تنهایی یعنی چی ؟ تازه طعم تنهایی رو چشیدم تا حالا تنها شدی ؟ تا حالا کسی رو دیدی که تنها بشه ؟
یک روز معنی عشق رو فهمیدم یه رو  احساس می کردم عشق یعنی چی ؟  ! عاشق به کی میگن ؟ معشوق کیه ؟ من همونم که با تو ساختم و هستی ام باختم اما تو حتی حسش نکردی فقط می تونم یک چیزی بهت بگم که هیچ وقت شکست نخوری //.\\ هیچوقت تو زندگی ات طعم شکست رو نچشی .
الان مد شده که چند دوست داشته باشی شب با این روز با اون یکی عصر با یکی دیگه وقتی خسته شدی همه ول می کنی میری با چند تا دیگه بعد از مدتی میری با کسی که قبلا قول ازدواج بهش داده بودی اذواج می کنی و همه یه جوری تحققیر می کنی که تو اینو نداری تو اونو نداری دیگه قیافت برام تکراری شده خیلی لوس شدی نمی دونم از این جور حرفها و دیگه فکر نمی کنی که این کار چه فاجعه ای به بار میاره یکی خودکشی میکنه یکی مثل من تنها میشه یکی دیوانه میشه یکی مریض میشه
چرا آخه این کارا می کنید چرا به فکر دیگرون نیستید

تو زندگیم تصمیم گرفتم دیگه مثل سابق دل به کسی نببندم که دوباره شکست بخورم تصمیم گرفتم یک زندگی نو شروع کنم تصمیم گرفتم همه رازهامو به هر کسی نگم
تا کسی رو به طور کامل نشناختم بهش دل نبندم چون واقعا شکست خیلی سخته اونم دوباره باور کنید تا شکست نخوری نمی فهمی چی میگم تا تو اون موقعیت قرار نگرفتی نمی فهمی من چی میگم  همیشه دعا می کنم که کسی شکست نخوره . همیشه از خدا می خوام که اگه کسی رو به من دادی ازم نگیره نمیدونم اینبار خدا به حرفهام گوش میده یا نه !؟
نمیتونم دیگه نمیتونم بنویسم کاغذم خیس خیس شده آخه این اشک چشم  تموم نمیشه چرا هی می باره چرا بند نمیاد انگار داره بارون میاد ، ای خدا ببین این انسانها چه جوری دل ادما رو میشکنن چه جوری کسی ناراحت می کنن چه جوری..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:30  توسط بیتا  | 

ای که با نامت جهان آغاز شد دفتر ما هم به نامت باز شد

خدایا!

مرا قلبی ببخش که برای دیگران بتپد،

با اشک دیگران اشک بریزد

واز شادی دیگران شاد شود

 

      برای تولدت

                              
      شعری سرودم  
                                                  
      و همراه خاکستر آرزوهایم

      به دست باد سپردم

      تا هرجا ترا یافت 
        
      نثارت کند به رسم هدیه  
                                              
      که من
 
      در تمام پس کوچه های احساس

      خاطرات شیرین گذشته

       و در یادهای آشنا
 

      گذر گاههای عشق

      و هرجا که عطر دوستی

      و آهنگ وفا می تراود 
   
      دنبال تو گشتم...
              

     

 

               

 

برای تویی که آغوشت گرمه و امشب تقدیر من به دستت رقم میخوره

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم

ولی در عشق تو دریایی از دل کم میارم

اگرچه روبرویی مثل آئینه با من

ولی چشمام بَسَم نیست برای سیر دیدن

نه یک دل نه هزار دل همه دلهای عالم

همه دل ها رو میخوام که عاشق تو باشم

تویی عاشق تر از عشق تویی شعر مجسم

تو باغ قصه از تو سحر گُل کرده شبنم

تو چشمات خواب مخمل شراب ناب شیراز

هزار میخونه آغاز ، هزار و یک شب راز

میخوام تو رو ببینم نه یکبار نه صد بار به تعداد نفسهام

برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشما رو میخوام

تو رو باید مثه گل نوازش کرد و بوئید

با هر چی چشم تو دنیاست، فقط باید تو رو دید

تو رو باید مثه ماه رو قله ها نگاه کرد

با هرچی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد

میخوام تو رو ببینم نه یکبار نه صد بار به تعداد نفسهام

برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشما رو میخوام

یه آغوش گرم و امن همیشگی

من برای زنده بودن  جستجوی  تازه  می خواهم

خالی ام از عشق و خاموشم 

               های وهوی تازه میخواهم               

** خیلی ها دست روش گذاشتند و میخواند که نشون کرده ی خودشون بکنندش ولی چیزی درونشون پیدا نکرده که بره با یکی از اونها. شاید اصلا این چشمهاش بسته شده و نمی بینه نمیدونم شاید هم بازه و داره حقیقت رو می بینه

*** این درخت سربلند پرغرور تبر خورده باید جون بگیره            

 

افسار دلم دست خدا بود چنین شد!

ای وای اگه دست خودم بود چی می شد!

مقصود دلم مهرو وفا بود چنین گشت!

گر مقصود دلم جورو جفا بود چی میشد!

جشن تولد مرگ!
مرگ پايان زندگي نيست. حداقل يكتا پرستان از پيامبران الهي آموختند كه مرگ سرآغاز يك زندگي جاودانه و چون تولدي دوباره است. پس چرا ما از مرگ هراس داريم؟ عزراييل فرشته اي است از فرشتگان الهي، چون جبرييل و ميكاييل و هر يك را وظيفه اي مقرر شده از سوي خداوند خالق هستي.
ضرب المثلي است كه مي گويد: بيش از طول عمر، عمق آن اهميت دارد. خوب مردن و به سراي خاموشان سفر كردن، سعادتي است كه نصيب هر انساني نمي شود. انسان هاي خوشبخت آنهايي هستند كه مرگشان جمع كثيري را گريان مي كند و براي آمرزش ايشان، بسياري خدا را مخاطب خود قرار مي دهند و خداوند كه رحمان و رحيم است و هيچ لذتي براي او از بخشش و عفو بندگانش مطلوب تر و جذاب تر نيست. پس خوشا به حال آنها كه پس از مرگشان انسان هاي بسياري هستند كه براي ايشان فاتحه اي بخوانند و طلب آمرزش كنند. راستي چه بسيار از دوستان، آشنايان و همكاراني كه مي شناختيمشان و اكنون ديگر در بين ما نيستند. قبل از ادامه اين مطلب بد نيست براي همه بزرگ ترها و چشم انتظاراني كه دستانشان از دنيا كوتاه است، فاتحه اي بخوانيم. به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند رحمان و رحيم.
ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است. خداوندي كه بخشنده و بخشايشگر است... خداوندي كه مالك روز جزاست.
پروردگارا، تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي جوييم. ما را به راه راست هدايت كن. كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي، نه كساني كه بر آنان غضب كرده اي و نه گمراهان...


به نام خداوند بخشنده مهربان
بگو: خداوند، يكتا و يگانه است.خداوندي است كه همه نيازمندان قصد او مي كنند. هرگز نزاد و زاده نشده. براي او هيچ گاه شبيه و مانندي نبوده است.

مي خوام که با هر نفسم بگم توئي همنفسم

بغض  تو   رو  داد  بزنم  بگم  توئي  هر  نفسم

مي خوام که با ترانه هام قفل سکوتو بشکن

تو  هم   صدامو  بشنوي  منم   صداتو  بشنوم

مي خوام  بگم  تو  بهترين  ستاره  بخت  مني

مي خوام بگم که خواستمت تموم دنياي منی

مي خوام که هرشب واسه تو ستاره هارو بشمارم

ماه و ستاره  واسه چي  ، هرچي تو گفتي بشمارم

مي خوام که بغض سينمو درد تو درمون بکنه

دردمو   درمون   نکنه   شايد   که  آرومم   کنه

مي خوام که با برق نگات خورشيد و ويرون بکنم

مي خوام که با بغض صدات درد و پريشون بکنم

مي خوام بگم عزيز من صبر و قرار من توئي

صبر  و  قرار  تو  منم  عمر  و  نياز  من  توئي

مي خوام که خواستن تو رو با گريه فرياد بزنم

عشق  و  نياز  اين  دل  و  تو سينه فرياد بزنم

مي خوام بگم دوست دارم تموم حرفام همينه

بگم  فقط   تو   رو   دارم  تموم   حرفام  همينه

  این شعر تقدیم شما با تمام عشق 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

                                                        وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

                                                        گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل،محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند،طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

وقتي تقدير من تو دست ما نيست

                        وقتي كه فرقي بين نفرين و دعا نيست

                                                   وقتي به لب داري هزار پرسش گنگ

                           وقتي به گوش تو جواب يك چرا نيست

                                                                  ديوانه شو

                                                                    ديوانه شو ،ديوانگي كن

                                      با ناشناس و آشنا بيگانگي كن

                 از خير اين انديشه بيهوده بگذر

                                    از سايه اين گنبد وارونه بگذر

                                           جامي بزن آن سان كه نشناسي سر از پا

                                                                   از خير و شر اين فلك بي دردسر آسوده بگذر

                          من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

                      نوبت خاموشی من                             سهل و اسان می رسد

                       من که می دانم                                 سرگرم بزم و مستی ام

                     مرگ ویرانگر چه بی رحم                     و شتابان می رسد  

                                                  پس چرا عاشق نباشم ؟!     

                      من که می دانم به دنیا                         اعتباری نیست، نیست

                       بین مرگ و ادمی                               قول و قراری نیست، نیست

                      من که می دانم اجل                             نا خوانده و ویرانگر

                      سرزده می اید                                    و راه فراری نیست، نیست

                                                  پس چرا عاشق نباشم؟!

 

وقتي كه خاكم مي كنن..
بهش بگين پيشم نياد..
بگيد كه رفت مسافرت ..
بگين شماره اي نداد..
يه جور بگين...
كه آخرش از حرفهاتون هل نكنه...
طاقت ندارم ببينم به قبر من نگاه كنه
دونه به دونه عكسامو...
ورداريد آتيش بزنيد..!
هر چي كه خاطره دارم...
بريد و از بيخ بكنيد...!
نذاريد از اسمه منم يك كلمه جا بمونه
نمي خوام هيچوقت تنمو....
توي گورم بلرزونه...
برو آتيش به قلب من نزن...
بذار نگاهت از يادم بره.....
بذار واسه هميشه قلب من....
چال بشه با من كلي خاطره....
برو نميخوام ببيني خونه ي من خالي شده
همدم من به جاي تو ريگهاي پوشالي شده
اونكه مي گفت ميمره برات.......!
ديدي حالا راس راسي مرد......؟!
رفتو همه خاطره شم..........
به خاطرت برداشت و برد....
بهش بگين نشست به پات......
بهش بگين نيومدي.......؟!
بهش بگين دوست داره....
با اينكه قيدشو زدي........!!
نشوني قبر منو بهش ندين خوب ميدونم
مياد جاي هميشگي سر قرار تو کوچه
برو آتيش به قلب من نزن.......
بذار نگاهت از يادم بره........
بذار واسه هميشه قلب من.......
چال بشه با من كلي خاطره.....
ميخوام رو سنگ قبرم اين باشه :
طلوعي كه خيلي غم انگيز بود....
قشنگترین خاطره ی عمرم.....
غروبي كه خيلي دل انگيز شد....
رو سنگ قبرم بنويس......
روزي اومد با اميد آخر....
ولي حالا بدرقه ي راهش....
داغي كه موندش رو دل مادر

 

دوستت دارم

حتي اگر قرار باشد

شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت

تمام پس کوچه ها را

زير باران، قدم بزنم.

مرا فراموش مکن
.

 به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق...زیرا کسی که تشنه عشق است روزی سیراب میشود

 

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا.
در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.

 

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

نمي خواهم....

نمي خواهم به جز من دوست دار ديگري باشي

نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي

نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

نمي خواهم كسي نامش،بر لبهاي تو بنشيند

نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

نمي خواهم كسي يارت شود در راه اين هستي

خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد

"شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد"

مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها

گره ازبغض غزل هاي ترم بگشايد

اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است

بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد

غزلم نذر نگاهت مددي كن؛ چنديست

"مرگ دارد تن خود را به تنم مي سايد"

امروز از گذ شته دلگیر ترم

شاید که بدنبال کسی می گردم

شاید که به دنبال خودم می گر دم

نمی دانم

شاید یک نفر در اسمان ان دورها

توی اون ستاره ها

مثل اون مسافر کوچولو می اومد از قصه ها

امروز از گذشته دلگیر ترم

امروز انگار همه تنها شده اند

امروز عا شقان فراوان شده اند

توی بازار توی کوچه و خیابان

همه عاشق شده اند

عشق را از پشت ویترین مغازه ها دیدم من

حراجش کردند

چه ارزان می فروشند او را ؟

زیباترین گل ها به ملاقاتم بیا!

اما یادت باشد

به گل فروش بسپار

بوی گل ها را باغچه ی خودش نگه دارد

اصلاً برایم گل مصنوعی بیاور

و چند قطره از عطر خودت را

که در آن می پاشی

نه نه، صبر کن!

لطفاً همه ی این ها را

فراموش کن!

خودت بیا!

فقط

زود! 

نمي دانم ..
نمي دانم چه بود..
نمي دانم فرشته بود..
نمي دانم عشق بود..
نمي دانم چه بود..
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم
اين حق من نبود...
اين آشفتگتي آخه مال من نبود..
آرزويم چيزه دگر بود..
اما افسوس طالعم نحس بود..
و او شد يك خاطره..
اما تنهايي هم عالمي دارد كه اين تنهايي
بهترين برگ طالع من بود......

 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن درآيد

حالا که عشقمو حاشا ميکني ، همه جا جار ميزنم از لج تو
ميدوني با طعنه هات ، خون به دل ما ميکني
ميميرم از غم تو ، بازم تماشا ميکني
(تو که ميمردي اگه ، حرف جدايي ميزدم
حالا با دست خودت ، حکمشو امضا ميکني)
تا کجا ميخواي بري؟ ، اين کوچه بن بسته عزيز
ديگه از لجبازيات ، دارم ميشم خسته عزيز
اگه من ساقي بشم ، تو به ز مستي ميکني
ماه بشم از لج من ، سايه پرستي ميکني
سر به ديوار ميزنم از لج تو
ميشينم زار ميزنم از لج تو
 
 
 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه !!!
کسی حالم نمی پرسه
کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یکدل نمی خونه
از این
سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری
نیست ازاین دیوار ...
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی کو ؟
برای خسته
چشم من دریغا جای خوابی کو ؟
در این سرداب ظلمت نور راهی کو ؟
در این اندوه غربت
سرپناهی کو ؟

شبها پردرد و من از غصه ها دلسرد
کجا پیدا کنم
دلسوخته ای همدرد ؟
اسیر صد خیال و وهم و اندوهم
سراپا دردم و
سنگین تر از کوهم

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یکدل نمی خونه
از این
سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست ازاین دیوار

 
 
 

اي غم انگيز تزين خوشحالي

منو عشق تو و دستي خالي

 

تويي اون كشمكش هر روزه

لحظه پر تپش هر روزه

 

من و يك جاده ي چشم براه

جاده اي از شب تا خلوت ماه

 

آخرين حادثه جاده تويي

اتفاقي كه نيافتاده تويي

 

كفش هايم كه پر از خستگي اند

نقشي از نوعي دل بستگي اند

 

دست هايم كه نياز آلودند

همه عمر بسويت بودند

 

باز هم باش و فداكاري كن

آرزو هاي مرا ياري كن

 
 

مرغ دريايي به دريا مي رود

موج چون برخيزد به بالا مي رود

آسمان را نور باران مي كند

 خاك را غرق بهاران مي كند

ليك مرغ خانگي در خانه است

روز و شب در بند مشتي دانه است

تا به كي در بند آب و دانه اي

غافل از قصاب صاحب خانه اي؟

موج ها از بس تلاطم كرده اند

راه اقيانوس را گم كرده اند

اين تجمل ها كه بر خوان شماست

زنگ مرگ و قاتل جان شماست ...

 
 
شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت
فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت
در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را 

به زحمت جغد پیدا می کند ویرانه ی ما را 

از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم 

چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را  

هر جا که  میرم ، یا هر کاری که  می کنم ،

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ میشه ،

دلم برای همه چیزایی که با هم سهیم بودیم  تنگ میشه ،

کاش می تونستم با تو باشم ، همین حالا...

اما چون  نمی تونم همین حالا با تو باشم ،

چه چیزی تنهاییم ام را بر می کند
جزگریه های بی صدا
چه چیزی بی کسی را می داند
جز تنهایی
چه چیزی مرا در میابد
جز مرگ
چه چیز مرا می بنید
جز روح غمگین خویش
چه چیز صدا میکند
جز سکوت
چه چیز مرا صدا میکند
جز فراموش شدگان
بس این بار فراموش می گردم از دنیا ادمیان
 

خیلی سخته اینکه دلت خیلی تنگ بشه وندونی چیکار کنی...

خیلی سخته اینکه دلت یه چیزی بخواد اما ندونی چی...

خیلی سخته اینکه همه کس دوست اشنا خانواده داشته باشی واما دلت مظلومانه فریاد بزنه که تو هیچکس رونداری...

خیلی سخته توسخت ترین وبدترین شرایط زندگیت عزیزترین ونزدیکترین کست تو رو با کلی غم وتنهایی ومشکل تنها بذاره وبره...

خیلی سخته اینکه تمام عمر به خاطر کسی زندگی کرده باشی که وجود تو هیچ اهمیتی برای اون نداشته...

خیلی سخته اینکه عاشق کسی بشی که نباید می شدی...

خیلی سخته اینکه با کلی سختی و سالها تلاش قصر رویایی بنا بنهی که تا آسمون قد کشیده واما یه روز بی خبر قصر با همه ی رویاهاش رو سرت اوار بشه...

خیلی سخته اینکه بهترین دوست دوران زندگیت بزرگترین دشمن از اب در اد...

خیلی سخته زندگی زیبا با هرمه ی زیباییهاش برات پوچ وبی معنی وتلخ بشه...

خیلی سخته اینکه احساس کنی بهار از دلت واسه همیشه بیرون رفته وپاییز طولانی به کوچه پس کوچه های دل پا گذاشته...

خیلی سخته احساس بلاتکلیفی کنی...

خیلی سخته اینکه قشنگترین گل باغ ارزوهاتو تویه باغ دیگه ببینی وهیچ کاری ازت بر نیاد حتی نتونی ازش بپرسی چرا؟؟!...

 

خیلی سخته دلت رو به کسی بسپری که دلش روبه دیگری سپرده...

خیلی سخته جایی باشی که همهمه ی سکوت ازت بخواد حرف بزنی اما نتونی...

خیلی سخته دلت گرفته باشه اما نتونی باکسی درددل کنی یا شاید هم کسی رونداشته باشی تا درداتو بهش بگی...

خیلی سخته اینکه دلت برا هزاروصدوچندمین باردلت خیلی سخت تر از هر بار به دست عزیزترین کست بشکنه...

خیلی سخته اینکه دنیا تو نظرت خیلی کوچیک ویا خیلی بزرگ بشه وزندگی تکراری وخسته کننده بشه...

خیلی سخته بعد یه غروب خیلی غمناک احساس کنی که خورشید دیگه هیچ وقت طلوع نمی کنه...

آره همه ی اینها سخته حتی به دنیا آمدن وبودن وماندن وزندگی کردن ومردن تحقیرشدن موردتمسخردیگران قرار گرفتن سخته

دستت را به من بسپار                تا از گر می ان وجودم را پر کنم.
گوشت را به من بسپار                 تا زمزمه عشق را در ان جاری کنم.
شانه ات را به من بسپار               تا ان را در هاله ای از نور نگهداری کنم.صدایت را به من بسپار
تا مهربا نی ات را تدریس کنم.       چشم هایت را به من بسپار
تا تازگی های عشق را در ان پیدا کنم.        جسمت را به من بسپار
تا دمادم ان را گلبا ران کنم.                  همه را به من بسپار                 
تا معنی خواستن را یاد بگیرم.            یاد بگیرم چگونه تورا بپرستم.
وچگونه با وجود تودر حضور عشق              خود را باز یابم.
                    ای کاشف مو جو دیت عشق!

توی آسمون دنیا هرکسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره
واسه من واسه من تنهایی درده درده هیچ کسو نداشتن
هرگل پژ مرده ای را تو کویر سینه کاشتن
دیگه با ور کردم اینو که باید تنها بمونم
تا دم لحظه ی مرگم شعر تنها یی بخونم

تنهاترین ستاره ،غمگین ترین بهارم

من آنکَسم که جزغم ،دیگر کسی ندارم

من تک درخت پیرم ،خشکیده ام زِ ریشه

 

هر چند پیش مردم، خندیده ام همیشه

بغضی نشسته اکنون، در حلق بی صدایم

من آن نِی اَم که هر دم ،با غصه هم نوایم

آری دلم گرفته،از این سکوت دلگیر

از این کنایه هایِ سنگین و دست و پاگیر

در این سیاهی شب، گُم گشته است راهم

دست مرا بگیرید ،تنها و بی پناهم

دردیست اندراین دل ،حاشا نمی توان کرد

غم را در این زمانه،رسوا نمی توان کرد

این روزگار پر غم ، پر است از گلایه

واگو یه های رنگین غم های لایه لایه

سلام اي اشنا با هجرت من          
بهارم بي تو سرد غربت من            


بگو حالت چطوره روزگارم
طراوت بخش نوروز بهارم


مبارک باشه سال نو ستاره
همونکه چشماتو هيچ کس نداره


عزيزم زندگيت بي اشک و اهه ؟
هنوز مثل قديم دور از گناه؟


هنوز ابيه رنگ اسمونت ؟
ستاره هست ميونه کهکشونت


نميدونم چرا پيشت که بودم
مثه حالا پر از غصه نبودم


ولي حالا صدام پر رنگ و ابه
سکوت اينجا برام عين عذابه


ميدوني سفره هفت سينم امسال
يه حسي داشت جدا از حس هر سال


بجاي سير گل سوسن کشيدم
يه کم سرمه جاي سرکه پاشيدم


بجاي سکه يک قاب طلاي
باعکست از همون روزجداي


اگر چه ياد تو اينجا عيونه
گذاشتم عکستو محض نمونه


خلاصه عيد مون اينجوري سر شد
شب سيزده با تنهاي بدر شد


عزيزم نامه اي خطي کلامي
برات سخته بدي حتي سلامي؟


نميدونم چرا نامه نميدي؟
قشنگم شايد از من دل بريدي؟


خودت گفتي برو يادت ميمونه
اينم بگذار پاي کار زمونه


ميگفتي منتظر هستي هميشه
بدون دل از خيالت دور نميشه


عزيزم روزگار خيلي عجيبه
بگو هر کي بخوايم ميشه غريبه


شايد ميگي اين حرفا بهونه س
خيال پرداز کار يک ديونه س


خلاصه تا هنوز عمري به تن هست
بگو چشمات هنوز دنبال من هست؟


خدا حافظ اميد روزگارم
بدون تا زنده ام دوست ميدارم

 

 


رفتي سفر باز منو يادت رفت
شرطاي عاشق بودنو يادت رفت
رفتي سفر چيزاي تازه ديدي
ديدي و خط رو اسم من کشيدي
رفتي سفر ترانه ها يادت رفت
تک تک عاشقانه ها يادت رفت
سپردي عشقمو به اب ودريا
قلبمو جا گذاشتي لاي ابرا
نگاهمو دادي به باد وبارون
عين يه عابر گوشه ي خيابون
رفتي سفر بدون يه خاطره
ميخواستي عشقم از تو فکرت بره
رفتي سفر منو فراموش کني
به حرف ادم عاقلا گوش کني
رفتي سفر ببيني اين ديوونه
تا کي ميخواد منتظر بمونه
رفتي سفر اشکمو در بياري
گفته بودي طاقتشو نداري
رفتي سفر نه خبري .نه چيزي
انگار نه انگار که برام عزيزي
رفتي سفر خيلي چيزا يادت رفت
انگار تمام قصه ها يادت رفت
قولا تو انگاردادي دست نسيم
دروغه که بگم بهم ميرسيم
عشقمو بخشيدي به کوه ودره
حتي منو دوست نداري يه ذره
حرفاي قبل سفرت دروغ بود
من نبودم خيلي سرت شلوغ بود
رفتي سفر جاي منو گرفتن
تمام دنياي منو گرفتن
خبر نداشتم ميري تنها ميشم
تنها ترين عاشق دنيا ميشم
گفتي که با سفر عوض نميشه
عشقي که ميمونه واسه هميشه
رفتي وحرفات مث برفا اب شد
اسمون انگار رو سرم خراب شد
تمام اين حرفاي خوب يادت رفت
قصه دريا وغروب يادت رفت
عشق من و عکس خودت يادت رفت
نقشه واسه تولدت يادت رفت
پاييز وبرگاي طلا يادت رفت
انگار تمام ماجرا يادت رفت
سپردي قلبتو به قلب ديگه
شايد بهت حرفاي بهتر ميگه
رفتي وپا روي روياهام گذاشتي
تا ته دنيا چش به رام گذاشتي
سفر بده کاش نمي رفتي سفر
خيليه که از تو ندارم خبر
منم ميخوام برم يه جاي خلوت
بگم به هرچي قهر ودوري لعنت
همين روزا تو داري برميگردي
ببين با عشق زندگيم چه کردي
بيا بگو هنوز منو يادت هست
هنوز ميشه يه عهد نقره اي بست
يا نمي ريم يا ديگه با هم مي ريم
چون همو يادمون نره کم ميريم


 

جهان خوابيده و بيدار نمي شه
نمي خواد بشنوه زنگ ِ صداتُ
نمي خواد ردّ پات آيينه باشه
داره مي شوره با خون کوچه هاتُ


مگه غرور ِ آسمون  ، سهم ِ پرندگي نبود
مگه تواضع ِ زمين ، براي زندگي نبود
حالا چرا فقط قفس ، ترانه مي شه تو گلو
چرا گلوله مي وزه ، به شاخه هاي آلبالو
تو که تبر نمي تني ، به دور ريشه هاي تاک
واسه چي پَرپَر مي زنن ؟؟ جوونه هات به روي خاک


جهان خوابيده و بيدار نمي شه
نمي خواد بشنوه زنگ ِ صداتُ
نمي خواد ردّپات آيينه باشه
داره مي شوره با خون کوچه هاتُ


با تو سکون سرد سنگ ، آيينه رُ محک زده
حالا که خون ِ  شاپرک  ،  رو تن ِ  گل شتک زده
تفنگ تو مشت توئه ، گلوله هات باور ِ سنگ
صداي شليک نمياد ، تو اين دفاع ِ بي تفنگ
پيرهن ِ خوني توئه  ،  گواه ِ سبز ِ معجزه
به راه رفته شک نکن ، تا اخرين مبارزه


كاش دردي در نهانم داشتم

كاش رازي ئر سرايم داشتم

كاش هرگز در محبت شك نبود

تك سوار تنهايي تنها نبود

 

 

چه خوبه همیشه ما با هم باشیم

من وتو دشمن درد و غم باشیم

چه خوبه دلامون از امید پُره

غم داره از من وتو دل میبره

من با تو خوشم تو خوشی با دل من

از دست من وتو غصه ها خسته میشن 

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما نیست

یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم

یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست

یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.

یادم باشد زندگی را دوست دارم

 

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی از یادم رفت در چشمان

حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم

تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد با گوش سپردن به آواز

شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد می توان به

اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد که معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهائی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد از بچه ها خیلی چیزها می توان آموخت

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم

یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانم بزنم تا بعدا" با مشت بر فرقم نکوبم

یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم

یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم

یادم باشد امید کسی را از او انگیرم شاید این تنها چیزیست که دارد

یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست

یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه میتوانند مهربان و دلسوز باشند.

یادم باشد

((زنده ام و اشرف مخلوقات))

 


زندگی کوتاه تر از ان است که به خصومت بگذرد وقلب ها گرامی تر از انند

که بشکنند انچه از روزگار بدست می اید با خنده نمی ماند  و انچه از دست

برود با گریه جبران نمی شود  فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما

نباشیم


  مي خواستم زندگي كنم در را بستند


 مي خواستم ستايش كنم گفتند خرافات است


 مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است


مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است


مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است


به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است


پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم

آه که چقدر سخت است لحظه های دور از تو بودن

آه که چقدر تلخ است بی تو بودن

گاهی از این زندگی خسته میشوم ، گاهی نیز از عشق دلشکسته میشوم

گاهی در گوشه ای تنها مینشینم و اشک میریزم ، گاهی نیز عکسهایت را در آغوش

میگیرم و از دلتنگی ات گریه میکنم

این است رسم عشق ، چقدر دردناک است این لحظه های عاشقی

پشیمانم از اینکه عاشقم ، پشیمانم از اینکه در دام عشق گرفتارم

کاش که عاشق نمیشدم ، تنهایی دوای درد من است

دلم نمی آید رهایت کنم ، حالا که عاشقت هستم دلم نمیخواهد قلب مهربانت را بشکنم

گرچه من از کرده خویش پشیمانم ، اما چون با تو هستم خوشبخترینم

آنقدر دوستت دارم که دلم نمیخواهد بگویم که فراموشم کن

آه که چقدر این لحظه ها نفسگیر است ، آه که چقدر این قلب بی گناهم پریشان است

از امروز میترسم که از من دور شوی ، از فردا میترسم که تو را از دست بدهم ، به چه

امیدی با تو باشم ای بهترینم

این سرنوشت و روزگار بی وفا با قلب من نمیسازد میدانم اگر با تو باشم فردا که رسید

حال و هوای من از امروز دلگیرتر است

آه که چقدر این لحظه ها بی مروت است

قلب من بی طاقت است ، چشمهایم دیگر اشکی ندارند برای ریختن

نمیدانم از دوری تو اشک بریزم ، یا از دلتنگی ات

نمیدانم غصه امروز را بخورم ، یا غم فردا را بکشم

نه دیگر کار من از کار گذشته است ، راهی جز عاشق ماندن و غم و غصه های عشق را

تحمل کردن نیست

باید سوخت .... باید در راه عشق نابود شد ... آه که چقدر تلخ است


وقتي به دنيا اومدي


تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي


 و بقيه مي خنديدن


سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي


 تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من

با حترام سلامت مي گويم

 و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم

قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و

به حرفهاي نگفته من گوش دادند.

 و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان

كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم

زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

 كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند

باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه

تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت

شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

 و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

 شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم

از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند

دوست داشتنم را برايت آواز

كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند

و هر غنچه اي كه مي شكفد

 نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

 لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

 همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به

يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

 


ای آشنای خوب من در ساعت دلواپسی

با یاد تو افسانه شد کابوس تلخ بی کسی

 

ای آنکه با تو جان گرفت ، تصویر رویاهای من

عشق تو شد در هر نفس ، شور دل شیدای من

 

وقتی ترانه می شدی بغض دل شب می شکست

از سوز اشکت هر سحر بر لاله شبنم می نشست

 

من از هجوم بی کسی در تو گریزان می شدم

با هر ترانه همنفس ،  همزاد باران می شدم

 

اما «طلوع» واپسین ، در طلعتت رنگی گرفت

مرغ هزار آوای عشق ، در سینه آهنگی گرفت

 

وقتی که با هر آشنا احساس غربت می کنم

با یک سلام گرم تو ، حس محبت می کنم

 

با من بمان ای مهربان ای همدل و ای هم زبان

من با تو عاشق می شوم ترانه ای دیگر

 

 

خدايا كفر نمي گويم
پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

 
 
به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي بايد بروم حوصله اي نيست

پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

رفتي تو و ديگر اثر از چلچله اي نيست

گفتي كه كمي فكرخودم باشم وآن وقت

جزعشق تودرخاطرمن مشغله اي نيست

 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

خدا داند که او دلبسته کيست

دليل اين همه بی مهری اش چيست

تمام لحظه هايم مال او بود

ولی يک لحظه او مال من نيست

همه غم های عالم در دل من

سرشته غصه با آب و گلِ من

شمردم چند روزی مانده تا عشق

تمام عمر ، اين شد حاصل من

پروردگارا ! اگر خطا کرده ام ببخش .... اگر گناه کرده ام بيامرز ... اگر تو هم مرا برانی به کجا پناه برم ! آغوش رحمتت را بگشا و کودک خطا کار قلبم را بپذير که سخت از کرده اش پشيمان است و جز تو کسی را ندارد .

در پيشگاه عظمت و بزرگی ات به خاک می افتم،کوچکتر از هميشه که می دانم جواز پر کشيدن به آسمان، تنها با اينگونه به خاک افتادن صادر می شود.

و فهميده ام تا اينگونه کوچک بودن را تجربه نکنم آنگونه بزرگ نخواهم شد.

من همچون قطره ای که به اقيانوس می پيوندد در تو فنا خواهم شد ، اگر مرا دريابی.

 

من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان . . .

تو مگه باده فروشی که همه مست تو اند / تو مگه ساغر عشقی که همه معشوق تو اند

منشین با همگان ای گل زیبای دلم / که به ظاهر همه مشتاق و خریدار تو اند . . .

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست

نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر / نهادم آیینه ها در مقابل رخ دوست . .

 بوسه یعنی لذت دلدادگی / لذت از شب لذت از دیوانگی

بوسه آغازی برای ما شدن / لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه آتش می زند بر جسم و جان / بوسه یعنی عشق من با من بمان . . .

 

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است / ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است

مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است / لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است . . .

 

از خود خانه و کاشانه ای ندارم ، اما در عمق آرزوی من این است

که در دل تو خانه ای داشته باشم ، به مساحت یک قلب . . .

دیروز اومده بود دیدنم ، با یه شاخه گل سرخ و همون لبخندی که همیشه آرزوش رو داشتم

گریه کرد و گفت دلش برام تنگ شده ، ولی من فقط نگاش کردم ،

وقتی رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود . . .

 

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

تو خونه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

عزیزم دوستت دارم
تولدت مبارک

 

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

 
 
 

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم…..تو نیز به من آموختی چگونه دوست بدارم اما به من نیاموختی که چگونه تو رو فراموش کنم

 
 
 

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

 
 
 خیلی ها نفرین میکنن … تلافی میکنن… اما نه … نفرین من … الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره … تلافی من …. میرم تا به اون برسی … سره راهت نباشم … راستی … قد من دوست داره …؟ 
 
 
 خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم یه گوشه ای و گفتم : فراموش ؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه
 

زمان ! به من آموخت که : دست دادن معنی رفاقت نیست … بوسیدن قول ماندن نیست … و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست …

 

 

 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 13:8  توسط بیتا  | 

تقدیم به همه ی دوستان گلم

یه روزی یه روزگاری                                       توی یه پاییز یا بهاری   

شازده خانوم قشنگی                                   خانوم خوش اب و رنگی

میبینه یه شازده خوب                                  هم نجیب و هم دل آشوب

دلشو میگیره دستش                                  می کنه روشو به سمتش 

می گه تو از عشق میدونی                        واسه من عاشق میمونی

شازده ام که از دیدن اون                              دلش میخواست بره بیرون

گفت که من برات میمیرم                            دنیارو واست میگیرم

خلاصه.........

این دوتا عاشق مجنون                            خونه کرد عشق تو دلاشون

توبهارا تو یه پاییز                                      تو یه برفُبارون ریز ریز

خوش بودن از دیدن هم                            حتی از ندیدن هم

روزاشون رنگ بهاری                                  دلاشون تو بیقراری

                          وای خدا عشق چه قشنگه

نمیدونم که چطور شد                                 شازده جون پیمونش پر شد

کی اومد اونو سوار کرد                                اونو از عشقش جدا کرد

                               رفت و دیگه هم نیومد

شازده خانوم تک و تنها                              شد اسیر تو دل غمها

نه دیگه روزی براش موند                           نه یه شب کسی براش خوند

                                          اما

شازده خانوم خوب میدونه                        که خدا چه مهربونه

اگه از خدا بخواد بازم عشق                      خداییش خدا میتونه

دوباره تو دل پاکش                                    شادی عشقو بشونه

                         وای خدا عشق چه قشنگه

این شعر از طرف یه دوست خوبیه که خیلی برام عزیزه و دوستش دارم  

                              

  برای داشتن تو حتی واسه یه لحظــه ه ه ه

               جونمــو زندگیمــو بدم بازم مــی ارزه ه ه ه

 

امشب برای گریه هایم یک شانه می خواهم که نیست

در این خرابات جهان یک خانه می خواهم که نیست

در صف این نامردمان یک مرد می خواهم که نیست

 

تو هر گز نازنين صادق نبودي

                               به فكر اين دل عاشق نبودي

دل پاكي كه حكم كيميا داشت

                                به تو دادم ولي لايق نبودي

تو يادت هست ما بي كينه بوديم

                                  نگهبان غمي ديرينه بوديم

چو مرغ آه ، با هم گرم پرواز

                                    كلام روشن آيئنه بوديم

دل غمديده درماني ندارد

                                 سر شوريده ساماني ندارد

گمان كردم كه در پايان راهم

                                   ولي اين راه پاياني ندارد

 

 

وقتی كه تنهایی به سراغم می آید به تو می اندیشم

وقتی که فاصله ها بین من و تو خو دنمایی می کنندبی اختیار

دلم هوای تو را می کند

 دوست دارم ازتو بگویم و با تو بگویم

دوست دارم با تو از آرزوهایم بگویم و از حسرتهای نبودنت

دوست دارم

با تو از اشکهایی که در فراقت نوازشگر گونه هایم شده اند بگویم

 دوست دارم با تو سخن بگویم از دلتنگيهايم

عزيزم دلم تا بيكران ها برايت تنگ شده

نمیدانم!......

به کدامین گناه ناکرده چنین مجازات می شوم؟؟.....

به کدامین راه نرفته خسته ام؟؟.....

به کدامین بار نیامده بر شانه هایم سنگینی آن را

احساس میکنم؟؟....

شاید زمانی به این ناکرده ها پی ببرم که جوانی از

دیار غریب من رفته باشد و من در تمامی حسرت های

زندگی دست و پا بزنم.

نمیدانم!...... اما تمام امیدم به این است که روزی

بدون مجازات های بی دلیل سر بر بالین مرگ نهم.

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد و دلش در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه بر خواهد آمد...!

هنوز هم دوستش دارم
به یادش که ... نارفیق بود.

بهار زندگی ام

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛

اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛

اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛

اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛

 اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛

 درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس تو رو به اون قلب بی ریات باهام

 بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

   با خدا باش و پادشاهی کن

                                         بی خدا باش هرچه خواهی کن

تقدیم به کسی که برام بهترین بود و هست

میبخشمش امیدوارم خوشبخت بشه

اما اینو بدونه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم...

تنهاترین تنها عروسک تنها

احساس تنهایی

امشب حس غريبی دارم ، انگار تمام غصه های دنيا در دلم تلنبار شده است ، انگار که يک دنيا حرف نگفته ، در گلويم قنديل بسته است ، انگار يک آسمان ابر ، در چشمانم قصيد باريدن دارد ، به اندازه تمام دوران کودکيم ، به يک آغوش گرم ، به يک شانه پر مهر احتياج دارم که مامن و پناهگاهم شوند و آرامم کنند

خدايا ! نميدانم چه اتفاقی افتاده که اينقدر احساس تنهايی می کنم ، شايد از تو دور شده ام که اينقدر تنهايی به من نزديک شده ، شايد با تو غريبه شده ام که اينقدر ترس و وحشت با من آشنا شده ، شايد ....

 من یه غریبه.....
من یه تنها....
محل زندگی:برزخ
اصلا من محکوم ...
من گناهکار ...
ولی گناهم چیه ؟
کاش یکی میگفت بهم ...
.
زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست, شايد آن خنده كه امروز دريغش كردي، آخرين فرصت همراهي ماست
.
در شهری به نام عشق کوهی
هست به نام محبت و از آن رودی
میگذرد به نام صفا و در آن جویباری
هست به نام وفا و همه به آبگیری
می ریزند به نام وداع ...
.
چه بسيارند دخترانی که ميشود
با آنها خوابيد ولی چه انگشت
شمارند دخترانی که ميشود با
آنها بيدار ماند
وچه بسیار آنهای که باهات
میخندن
وچه انگشت شمارند کسانی
که باهات میگرین..
خداحافظ عشق من,خوب من

 

 

دوست گلم ،نازنينم ،گوشت رو بيار يه کمی حرف دارم باهات

 

به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس راز دل نگو

به هيچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هيچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه، نگو

نه، نه، به هيچ کس اعتماد نکن

به هيچ کس نگو که يک شبی کنار پنجره گريه کردی به خاطرش

به هيچ کس نگو که از ديدنش سرعت قلبت از ثانيه جلو می زند

به هيچ کس نگو که روزها گذشت و پير شدی در انتظار ديدنش


به هيچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره ديدنش

به هيچ کس حتی کسی که چتر شد زير باران برای تو

به هيچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هيچ کس حتی کسی که نيمه شب برای تو شعر گفته است

به هيچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناييت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه کسی به احساس پاک تو که مثل يک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چيده می شود

يا که زير پايشان مثل يک علف لهيده می شود

ديدی که گفتم به هيچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلايه ای نکن

 

عمریست که ما ریزه خوار خوان تو هستیم                     شرمنده زالطاف فراوان تو هستیم

پرونده  ما گرســــــیه از فرط گـــــناه است                    درکش قلم عفو که مهمان تو هستیم 

 

(من هنوز زنده ام اما تا مرگ راهی نیست.....)

 

                        از غم دوست در این میکده فریاد کشم

 

                             داد رس نیست که در هجر رخش داد کشم

 

                                  داد و بیداد که در محفل ما رندی نیست

 

                                 که برش شکوه برم داد ز بیداد کشم

 

            (( وعده  دیدار به  لحظه  نزول دیوان نگاه  تو ))

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 15:4  توسط بیتا  | 

 تقدیر

 

تو كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد/حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد...امشب چه شبي شده...پيامرسان كربلايي،امام رضايي،حضرت زهرايي شده...خداروشكر - تمنا.

بغض راه گلو را بسته، اما اجازه باريدن ندارد ...

اون روزی که دسته تقدیر اب پاکی رو ریخت رو دستم دل عاشق و ندیدی

وای چه بی صدا شکستم.وقتی با نگاه حیرون به نگاهت خیره بودم

با تموم شورو شوقم یک دفعه از پا نشستم.سخته اینکه با تو

باشم ولی از دلت جدا شم مثل اون درخت پر بار که تنش

خمیده خستم.ای به زندگی امیدم غم تو به جون

خریدم باغ انتظار دل رو به بهار دیگه بستم.اگه

دنیا بی وفا بود دل من که بی وفا نیست

اگه زیرو رو شه دنیامن هنوز

     عاشقت هستم

دل نوشته های من

وقتي كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بيدار مي شوند بياد آرزوهاي در خاك رفته. اه سوزان از دل بر مي شكم و غم هاي كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده مي كنم.
با ديدگان اشكبار ياد از عزيزاني مي كنم كه ديري است اسير شب جاودان مرگ شده اند.
ياد از غم عشق هاي در خاك رفته و ياران فراموش شده مي كنم. رنج هاي كهن دوباره در دلم بيدار مي شوند. افسرده و نااميد بدبختي هاي گذشته را يكايك از نظر مي گذانم و بر مجموعه غم انگيز اشك هايي كه ريخته ام مي نگرم. و دوباره چنان كه گويي وام سنگين اشك هايم را نپرداخته ام دست به گريه مي زنم. اما اي محبوب عزيز من اگر در اين ميان ياد تو كنم غم از دل يكسره بيرون مي رود. زيرا حس مي كنم كه در زندگي هيچ چيز را از دست نداده ام.
بارها سپيده درخشان بامدادي را ديده ام كه با نگاهي نوازشگر بر قله كوهساران مي نگريست.
گاه با لب هاي زرين خود بر چمن هاي سرسبز بوسه مي زند و گاه با جادوي آسماني خويش آب هاي خفته را به رنگ طلايي در مي آورد.
بارها نيز ديده ام كه ابرهاي تيره چهره فروزان خورشيد آسمان را فرو پوشيدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمين افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب كشد.
خورشيد عشق من نيز چون بامدادي كوتاه در زندگي من درخشيد و پيشاني مرا با فروغ دلپذير خود روشن كرد. اما افسوس. دوران اين تابندگي كوتاه بود زيرا ابري تبره روي خورشيد را فرا گرفت. با اين همه در عشق من خللي وارد نشد زيرا مي دانستم كه تابندگي خورشيد هاي آسمان پايندگي ندارد.

 

طرح چشمان قشنگت، در اتاقم نقش بسته!

شعر مي گويم به يادت، در قفس غمگين و خسته!

من چه تنها و غريبم، بي تو در درياي هستي...!

ساحلم شو غرق گشتم؛ بي تو در شبهاي مستي!!!

تقدیم به دل دربدر و چشمای بارونیم!!!

 

باور کن بی تو تنهام......!!!!

 

باور کن بی تنهام،تو نباشی سرده دنیا

بذار آدما بدونن عاشقم عاشق روزها

اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمی خوای

اگه دنیا منو بخواد،بی تو من دنیا نمی خوام

بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات لحظه دل بی قراری

خیلی وقته که می دونم یه کسی تو لحظه هاته

واسه به تو رسیدن مثل سایه پا به پاتم

باره عشقمو نمی شه حتی رو کوهم بذاری

من که تک سوار دنیام واسه عاشق سواری

بی تو من یه بی پناهم تو قشنگترین پناهی

دستامو بگیر تو دستات لحظه دل بی قراری لحظه بی قراری بی قراری...

مترسک تنها ایستاده و دستانش را باز کرده بود،بلکه کسی او را در آغوش گیرد

با وجود بدن لاغر و خشکیده اش قلب مهربانی داشت ولی هیچکس به او توجهی

نمیکرد.

قلب مترسک شکسته بود. هوا کم کم سرد شد و ابر، آسمان را پوشاند. لحظاتی

بعد برف شروع به باریدن کرد. آنقدر بارید تا مترسک از شدت برف جمع شده

روی بدنش شبیه آدم برفی شد.

بچه ها دور وی جمع شدند و با او عکس یادگاری گرفتند. اکنون مترسک بدن زیبا

و جالبی داشت. اما این زیبایی ادامه نداشت و چند روز بعد ( با آب شدن برفها )

دوباره چند تکه چوب و دوباره تنهایی.

او از همه بیزار بود و به این فکر میکرد که چرا انسان ها فقط به ظاهر زیبا مینگرند؟

مترسک تکه ای ابر در آسمان دید و از ترس دوباره آدم برفی شدن و فقط چند روز عزیز

بودن، خود را به دست کلاغ هایی سپرد که قصد از بین بردن او را داشتند

  عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود 

  عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

  شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر 

  مهربانی حاکم کل مناطق می شود.

منم تنهاترین تنهای دنیا
تویی زیبا ترین زیبای دنیا
منم مثل امید یک قناری
قراری بر دل هر بی قراری
منم یلدای بی پایان عاشق
تو بودی مرهم زخم شقایق
تویی ساکت تر از پِژواک شبنم
به روی برگ گل ها خواب,نم نم
منم آن لهجه لبریز از درد
نگاه تو نبوده هرگزم سرد
تویی لالایی خواب خوش آواز
نگاهم را ببین در شوق پرواز مهر
که جادوی نگاهت کرده اش سحر
نگاهت را پرستم ای نگارم
فدای تار مویت هرچه دارم

اگر آید به جانم هر سه یك بار


غریبی و اسیری و غم یار


اسیری و غریبی چاره دارد


ولی آخر كشد مار را غم یار ...

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟

گفتمش دل مال تو تنها بخند


خنده كردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاك افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود

نه مثل کوه استواریم که این همه

غم وغصه رو تحمل کنیم و دم بر نیاوریم

و باز استوار باشیم

نه مثل دریا زلال و بی کرانیم که

در وسعت و زلالی خود این اندوه راغرق کنیم

نه مثل خاک سرد

که با دفن در خود آن را به دست فراموشی بسپاریم

خداوندا ما انسانیم

قلبی کوچک و  روحی لطیف

و طاقتی محدود

پس چه کنیم با این همه مشکلات

به دنبال کسی باش که تو را

به خاطر زیبایی های وجودت زیبا خطاب کند

نه به خاطر جذابیت های ظاهریت

کاش می دانستی چقدردلم هرروز بهانه ی تورا میگیرد
کاش می دانستی چقدردلم هوای با تو بودن می کند
کاش می دانستی چقدردلم ازاین روزهای سرد
بی توبودن گرفته
کاش می دانستی چقدردلم ،دلم می خواهد تنهاییم
با وجودت پر شود
کاش می دانستی چقدردلواپس توام
کاش...

   

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از می حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش در دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

آه می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسواییم تنها شوم

بر چنین نا مهربانی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویرانتر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گر چه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیلگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی ؟ گفت : نه

گفتمش شیرین زبانی ؟ گفت : نه

گفتمش نا مهربانی ؟ گفت : نه

می شود یه شب بمانی ؟ گفت : نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم !

یک نفر با من بگوید کیستم !

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من ست

شاهد من چشم بیمار من ست

فکر می کردم که او یار من ست

نه فقط در فکر آزار من ست

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هر چه باداباد بود

خوش به حالش کین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شبه از زندگی سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت ... !

 

سه چیز که در زندگی بسیار ارزشمند هستند :
عشق
اعتماد به نفس
دوستان
_________________________
سه چیز که هیچ وقت قطعی نیستند:
رویاها
موفقیت
آینده
_________________________
سه چیز که زن / مرد را می سازد:
زحمت
درستی
تعهد
_________________________
سه چیز که زن / مرد را نابود می کند:
الکل
غرور
عصبانیت
_________________________
سه چیز که هنگامیکه از بین رفت سخت  افزایش میابد:
احترام
اعتماد
دوستان

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند که من بی او هیچم نیمه شب

ها برایش دعا کردم اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و  مورد

اجابت قرار نداد و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او

رفت و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و امروز من او

را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم

همیشه ماندگار است.

 

 

 كاش مرا به بوسه‏هاى دهانش
ببوسد.
عشق ِ تو از هر نوشاك ِ مستى‏بخش
گواراتر است.
عطر ِ الاولین
نشاطى از بوى خوش ِ جان ِ توست
و نامت خود
حلاوتى دلنشین است
چنان چون عطرى كه بریزد.

 

بالای گور خود می ایستم....

چه می بینم !

میان کفن پوش سفیدی خوابیده ام

آرام و بی صدا قاتل جان خود بودم !

کنار مزارم می نشینم و دست بر صورت خود می کشم و برای خودم گریه می کنم !!!!

کسی نیست ...

کسی نیست ...

یاد زنده بودنم آزارم می دهد

یاد روزی که تنهایی ام را فروختم اما فردا دوباره پیش خودم بود

یاد قلب شکسته ام را که از زیر پای عشق جمع می کردم و دستانم غرق به خون می شد 

یاد پاهایم که هر شب دلداریش می دادم از درد بی رهرویی

یاد روزی که ...

گریه ام پایانی ندارد

دوباره خود را نگام می کنم

شاد تر از دیروز زنده بودنم که بالی برای پرواز نداشتم .....

 

سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه مي گفت...........صداي قلبشو ميشنيدم.............خيلي دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه......اما بايد برم.......نميتونم بيشتر از اين بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد.........

 

عاشقانه

می نوازم...

موسیقی دلتنگی را!

من تنهایم و آنقدر در دل غصه دارم که کمرنگ شده ام.

سکوت کن...چند لحظه سکوت کن!

صدای دلتنگی هایم را شنیدی؟؟       

 

ثانیه های امروز به آغاز فردا چه نزدیکند و

         لحظه ها چه پر شتاب از پی هم می آیند؛

     ولی افسوس که برای لحظه ی دیدار تو ،

                           ثانیه ها به اندازه ی یک قرن ،

       بر صفحه ی ساعت ،سنگینی می کنند..

 

 همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش

 من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
 ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند
یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا می‌خواند!

 دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم

بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت

 مي دانم روزي با تن خسته و خيس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهاي 

 چشمم فرود مي آيي در ميان انبوه مژگانم ميزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم
 

 را براي هميشه مي بندم تا ديگر دوريت را حس نکنم

 

 چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ


 وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن


 اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباست

 شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد. بيدار باش من با سبدي

پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت مي کارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

 

 کاش زندگي شعر بود تا برايش يک دنيا شعر مي سرودم تا با آهنگش در خلوت

 بي کسي هايش هيچوقت تنها نماند کاش زندگي قصه بود تا برايش يک دريا

قصه مي گفتم تا همسفر با ماهيهاي آزاد هميشه اقيانوس خوشبختي را پيدا کند

 

يادگارهاي سبز سالهاي بهار افشان تيک تيک لحظه هاي دور از تو و عبور

 غريبانه ترين چکاوک هاي عاشق... مسافر! انتقام غريبي است رفتنت!! 
 

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد

 و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

 دیر گاهیست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم

من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آیینه ز من بی خبر است که اسیر

 شب یلدا شده ام من که بی تاب شقایق بودم همدم سردی یخ ها شده ام

 کاش چشمان مرا خاک کنید تا نبینم که چه تنها شده ام
 

محبت ره به دل دادن صفای سینه میخواهد به یاد یکدگر بودن دلی بی کینه

میخواهد اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا ان است که نامت را همیشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

 

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است

 صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری

چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد


 

سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم

 من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

 کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند

 بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 
 

نمی نویسم ..... چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی! حرف نمی زنم ....

 چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی! نگاهت نمی کنم ......

 چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی! صدایت نمی زنم ..... زیرا اشک های من برای

تو بی فایده است! فقط می خندم ...... چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام 

 

ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام

من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام . . .

زندگي پرتو عصر است که در بزم وجود ، به نسيم مژه بر هم زدني خاموش است . . ..

بمون بگو چکار کنم ، دنيا پر از درد و غمه / تموم زندگيم توئي ، تو هم که اخمات تو همه !.

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست، ما تجربه کرده ایم کسی یار کسی نیست

عاشق و مجنونت شدم، نخونده مهمونت شدم، کلی پریشونت شدم، شمع تو شمعدونت شدم، خاک گلدونت شدم، خادم دربونت شدم، عمری غزل خونت شدم، شعرای ارزونت شدم اما یه جوری مجنونت شدم

  من ، بهار بازآمده است و تو همچنان نیستی. نیستی که ببینی درختان شکوفه داده اند و من همچنان در غیاب تو شعر میخوانم. زمزمه میکنم و  ترانه گوش می کنم.

بیست و ششمین بهار هم سر رسید و تو بیست و شش سال است که از من دوری.

 

بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت ...

 

 نه ، ... من ، تو هیچگاه و در هیچ بهاری با من نبوده ای. هنوز پیشم نیامده ای که از کنارم بروی.

... من ، چند بهار برایت آواز خواندم؟ شعر سرودم و برای آمدنت دعا کردم؟ تو اما نیامدی.

 ... من ، به خوابم می آمدی و مرا با خودت به خیال می کشاندی . نقش میزدی در خاطره ام ثانیه هایی را که وجود نداشتند ، که تنها وهم و خیالی بیش نبودند.

... من ، بیست ویکمین سال است سنگهایم را جمع می کنم ، به هفت که می رسد در غروب روز سیزده نوروز ، رو به دریا می ایستم و نام بی نشانی تورافریاد می زنم و از خدا میخواهمت. به خاطرم نمی آید بیش از دو آرزو برای خودم باشد. سنگها را پرتاب می کنم و اولین آرزویم بعد از سلامتی خانواده ، دیدار دوباره تو در عالم واقعی است. سنگهایم را پرتاب می کنم و تا هفتمین سنگ چشمانم را می بندم شاید مثل همیشه مثل بیست وشش سال گذشته  که در تاریکی به سراغم می آمدی به خیالم بیایی و  مرا برداری وبا هم پرواز کنیم از روی همان دریای کتالم ...

... من ، باز هم بهاری دیگر رسید و من بی تو تنهایم. مثل همه بهارانی که تا به امروز دیده ام . سنگهایم را از همین حالا جمع کرده ام . چشمانم را هم از لحظه تحویل سال می بندم مگر بیایی و مرا با خود ببری ...

 

1-     زندگی در غربت دشواریهای  خاص خودش را دارد که البته صبر وشکیبایی فراوانی هم می طلبد که با سختیها و مشکلات ، در تنهایی و بدون پشتوانه دوستان وخانواده باید جنگید و پیروز هم شد. اما تمام این تلاشها و به جان خریدن مشکلات به دلیل زنده بودن امیدی است که با نگاه به آن زندگی را ادامه می دهند: امید بازگشت به وطن .

  وحالا فروغ عزیز که زیبا می نویسد و عالی نگاه می کند و حتی در جامعه انگلیسی اطراف خودش هم تاثیر گذار است ، بعد از چند سال به خاک ایران عزیز باز می گردد. مبارک است و قدمت را تفسیر به خیر می کنم...

2-     این روزها بازار ویژه نامه های نوروزی نشریات داغ است. گروه روزنامه شرق که اکنون در روزنامه اعتماد فعالیت می کنند ، ویژه نامه  پرباری را منتشر کرده اند که خواندنش خالی از لطف نیست...

3-     در ادبیات ایران ، بهار نماد تولد و زمستان نماد مرگ است. اگر این دونماد را نشانه های واقعی در زندگی انسانها بدانیم هر انسان در سال یک بار می میرد و زنده می شود .و اگر فلسفه مرگ را در زندگی باور داشته باشیم و آنچنان باشیم که مرگ خود را در پایان هر سال ببینیم  ، شاید نحوه زندگی خود را به کلی تغییر دهیم. فقط کافیست به این فکر کنیم که ممکن است پس از زمستان بهار دیگری از راه نرسد . همین ...

 

سرنوشت تصمیم میگیرد که تو با چه کسانی ملاقات کنی ، اما در نهایت

این قلب توست که تصمیم میگیرد چه کسی در زندگی تو خواهد ماند . . .

بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید

 

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن ،

با مردم بی درد ، ندانی که چه دردیست

 

اگر میخواهید یک حقیقت را خراب کنید

خوب به آن حمله نکنید ، فقط ، بد از آن دفاع کنید . . .

 

بزرگترین لذت در زندگی ، انجام کاریست ، که دیگران میگویند" نمیتوانی انجام بدهی " . . .

 

خدایا دیده ای بینا به من ده / دلی پر شور و بی پروا به من ده
دستم از هر چیز خالیست / دلی سرشار چون دریا به من ده .

 

کاش میشد دارو باشی ، نه زخم کاری نه نمک
واسه خودت آدمی باشی نه آدمک . . .

 

آنچه كه هستي هديه خداوند به توست و آنچه خواهي شد هديه تو به خداوند است ، پس بي نظير باش .

 

 

دلم تنگ است از این دنیا چرایش رانمی دانم

من این شعر غم افزا را شبی صدبار می خوانم

چه می خواهم از این دنیا ،از این دنیای افسونگر

قسم برپاکی اشکم جوابم رانمی دانم

شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه

از آن غم تا به فرداها پراز تشویش ،گریانم

بهار زندگی رامن هزاران بار بوییدم

کنون باغصه می گویم خداوندا پشیمانم

به سوی در گه هستی٬ هزاران بار ٬رو کردم

الهی تابه کی غمگین دراین غم خانه می مانم

خدایا باتو می گویم حدیث کهنه غم را

بگو بامن که سالی چند دراین غم خانه مهمانم

دلم تنگ است از دنیا چرایش رانمی دانم

ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم

تو خلوت سفــــــــــــید و پاکم با خــــــــــــــــدا و شب و مــــــــــاه و ستــــــــــاره و بارون

عشــــــــــق بازی می کنـــــــــــــــم تنهای تنهای تنها  . . . .  فقط با خیالش !

بی نیاز از زمینی هـــــــــــــــا نفس می کشــــــــــــم !

هیچ چیز برام لذت بخش تــــــــــــر از این آرامش عمیق نیــــــست  . . .

در موردش اشتباه کردم . . . . . . دیگه ازش دلخور نیستم . . . .

 همین و تمـــــــــــــــــام 


کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 10:28  توسط بیتا  | 

گاهی خیال می کنم در کنارم  زمزمه می کنی وگاهی در دور دست ها اواز می خوانی.. چه خیال خامی است

 که تو زمزمه کنی ...وچه خیال خامی است که کنارم باشی اسمان تک ستاره از اسمان پر ستاره زیباتر است

 می دانی چرا؟چون تک ستاره ای که دارد به همه ی ستاره ها می ارزد ...در اسمان دلم تو تنها تک ستاره

 ای هستی که می درخشی و تنها کسی هستی که هر زنش سرزمین قلبم با یاد توست  وتو سلطان قلب منی

 امشب باز تو را در اغوش شب بو ها می بینم زیر چراغهای خاموش چشم هایت چقدر زیبا با قلبم بازی می

 کنندو چه زیبا مرا در دریای نگاهت غرق می کنند شاید هیچ وقت دیگر پیش نیاید تا گرمای نگاهت را لمس

 کنم پس در چشمانم نگاه کن تا دوباره زنده شوم من با امید تو زندگی می کنم در اغوش من فرود ای تا برای

 اخرین بار حس کنم گرمای نازنین وجودت را ........می گویند حساب عقل از دل جداست ولی در این روزگار

 عقل غالب است و احساس مغلوب ولی من هنوز به ان روزنه ی امیدی که در پشت روشنایی دشت است

 ایمان دارم شاید روزی دوباره  گرمای نگاهت را حس کنم و شاید دوباره نگاهمان بهم گره بخورد بهترینم من

 چه در کنارت باشم وچه نباشم              

          دوستت دارم

دفتر عشق تموم شد

ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

دوستت

عشق را تن پوش جانم میکنی                                        

                                             چتری از گل سایه بانم میکنی

                                              ای صدای عشق در جان و تنم  

آن سکوت ساکت و تنها منم                                           

                                                من پراز اندون چشمان  توام

                                            آشنای دل پریشان توام 

آتش عشق تو در جان من است                                         

                                    عاشقی معنای ایمان من است

                                      کی به ارامی صدایم میکنی  

از غم دوری رهایم میکنی                                           

                                   ای که از عشق و صداقت نوبری

                                       کی مرا با خود از اینجا میبری ؟!!

...من همونم که همیشه...

          ...غم وغصم بی شماره...

                     ...اونیکه تنها ترین...

                                 ... حتی سایه ام نداره...

                                             ...این منم که خوبیامو...

                                                       ...کسی هرگز نشناخته...

                                                                  ...اونکه در راه رفاقت...

                                                                             ...همه هستی شو باخته...

                                                                  ...هر رفیق راهی با من...

                                                        ...دوسه روزی همسفر بود...

                                             ...ادعای هر رفاقت...

                            ... واسه من چه زودگذربود...

                 ...هر کی بازمزمه عشق...

  ... دو سه روزی عاشقم شد...

                ... عشق اون باعث زجر...

                               ...همه دقایقم شد...

                                      ...اونکه عاشق بود عمری...

                                                  ... ز جدا شدن می ترسید...

                                                              ...همه هراس وترسش...

                                                                         ... به دروغش نمی ارزید...

                                                             ... چه اثرازاین صداقت...

                                                   ... چه ثمرازاین نجا بت...

                                          ... وقتی قد سرسوزن...

                          ... به وفا نکردیم عا د

ت...

 

 

من پذیرفتم شکست را ،

پندهای اهل دور اندیش را ،

من پذیرفتم که عشق افسانه است ،

این دل درد آشنا افسانه است ،

می روم از رفتن من شاد باش ،

از عذاب دیدنم آزاد باش ،

چون که تو تنهاتر از من می روی ،

آرزو دارم که تو عاشق شوی ،

آرزو دارم بفهمی درد را ،

معنی برخوردهای سرد را .

 

 تو که میدونی عشق منی دوست دارم

واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم

یادته اون روزا که شب تا صبح برات از دلم میگفم من

حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من

میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم

زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم

چرا تو لج میکنی

ابروهاتو کج میکنی

زندگیم تموم شدش برای تو

عمر من حروم شدش به پای تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم شیرین

 بدرود دختر پاییزی

 

 هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو به دست آوردي ميخ را از روي ديوار در بيار آخه دلشو به دست آوردي، اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده ...

 

 

خدایا ...............

 

ای کاش دوستان همانند غم با وفا بودند

کاش یا رب آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود

یا که او با من نمی شد آشنا

یا که مرا از او نمی کردی جدا

خدایا رهایم کن

 

 

 خدایا توان زیستن ندارم رهایم کن
خدایا نخواهم که دگر درد عشق کشم رهایم کن
خدایا از چه سان آفریدی مرا حال رهایم کن
خدایا نخواهم عمر بیش از این رهایم کن
خدایا عشق فانی نخواهم دگر پس رهایم کن
خدایا در هوای سرد این دنیا می لرزم رهایم کن
خدایا تحمل نکنم تهمت ننگ بر دامان خویش رهایم کن
خدایا صحبت درد عشق با معشوق نتوانم کرد رهایم کن
خدایا دست و دلم لرزان است از فراق رهایم کن
خدایا نخواهم که بذر کینه در دل بکارم رهایم کن
خدایا نتوانم غم معشوق ببینم دگر رهایم کن
خدایا آدمیان را ز من بیزار گردان و رهایم کن
خدایا افسوس مرا در دل کسی باقی مگذار و رهایم کن
خدایا کور شدم، کر و لالم گردان و سپس رهایم کن
خدایا صبر ایوب از آن صابرین است رهایم کن
خدایا همه تقصیرات را بر گردن من نه رهایم کن
خدایا ظلمت ترس از آینده بر من چیره گشت رهایم کن
خدایا قلب و مغزم را نابود ساز و رهایم کن
خدایا سخنش را بر من قطع کردی حال رهایم کن
خدایا خدا یکی عشق یکی، تمام شد رهایم کن
خدایا توجه اش را ز من گرفتی و دگر هیچ رهایم کن
خدایا ثمره اهدافم پاک شد و صورت مسئله رهایم کن
خدایا همی خواهم کین آخرین یاد باشد رهایم کن
خدایا من راه آسمانم را گم کردم به اشتباه رهایم کن
خدایا غم هجران نخواهمش، یارم آسوده باد رهایم کن
خدایا درین بادیه دویدم و جز بی وفایی دیدم؟ رهایم کن
خدایا "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" رهایم کن
خدایا نخواهم دگر چیزی ز تو جز آنکه رهایم کن
خدایا از تو التماس دارم رهایم کن
خدایا دوستت دارم رهایم کن

 

دوستت دارم کمتر از خدا و بيشتر از خودم چون به

خدا ايمان دارم و به تو احتياج!!

مرا هر چند بشکستی
نمی خواهم شکست تو

ای تو فرشته قلب شکسته من ، ای تو گلدسته این دل عاشق من

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای تو زیباترین زیبایی ، ای رویای بیداری

به خداوندی خدا دوستت دارم

ای بی قرار دلم ، ای تک درخت دشت سرخ قلبم

به همین لحظه های مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای آنکه چشمت بارانی ست ، ای تو که روحت شادابی ست و رگهایت از خون محبت جاریست

به آن کعبه مقدس عشق قسم دوستت دارم

ای مست این جان خسته من ، ای چشمه جوشان این قلب بی طاقت من ای مهتاب این شب های بی تابی من

به آن چهره مقدس عاشقانه ات قسم دوستت دارم

ای ساحل امیدم، ای موج بی قرارم ، ای کوه پر غرورم ، ای سبزی بهارم

به همین چشمان پر اشکت قسم دوستت دارم

ای زندگی من ، ای آغاز من ، ای سر آغاز من ، ای فردای من

به همان لحظه دیدارمان قسم دوستت دارم

نمی دانم کلمه مقدس دوست داشتن را چگونه بیان کنم تا تو باور کنی که

دوستت دارم ،

 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

 

گفتمش بی تو چه باید کرد؟  
عکس رخساره ی ماهش را داد
گفتمش همدم شب هایم کو؟  
 تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید  
به من از دور نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و  
به من انتظار سر راهش را داد

 

لحظه به لحظه
 
دلم می خواست برای یکباربرای یکبارهم که شده دستهای 

مهربانت رابه امانت برروی شانه هایم بگذاری تا گرمی داشتن

تکیه گاهی مهربان راحس کنم

صدای قدم هایت راکه میشنوم تمام صداهادرنظرم بی معنا 

جلوه می کنند

ای بهترین تمام لحظاتم درسکوت روزهای زندگی ام ودرتاریکی

شبهای بی کسی ام ازتوسخن می گویم تمام لحظات دلتنگی ام

بهانه ی تورامیگیرند

برای امدنت لحظه ها نیز لحظه شماری میکنند وبرای دیدن 

دوباره ات تمام دیده ها بی تابی

 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد

نیامدی که ببینی دلم چه پرپر میزد

به خواب رفتم و نیلوفر بر آب شد و گفت

خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد

تمام شب به خیال تو می رفت و می دیدم

که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد


مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم

 

 

 

خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با من                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                         

      نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

 جند غزل از دلم واسه تو گلم

چه تاجی زدی بر سرم زندگی ؟ به غیر از مصیبت به جز بندگی ٬ یه روزم اگر به شادی گذشت ٬ ندیدم بهاری ٬ محبت ز یاری ٬ دلم غرق خون شد عجب روزگاری ...عجب روزگاری

 

امشب شب آخریه که مزاحم دلت شدم ٬ خورشید فردا مال تو ٬ ببخش که عاشقت شدم بدرقه لازم ندارم ٬ میرم عزیزترین ٬ نذار بمونه زیر پا ٬ قلبمو بردار از زمین دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود ٬ غافل از اینکه قلب من منتظر اشاره بود . . .

 

همیشه فاصله تلخه ، ولی امید باقی هست نگو آسون خدا حافظ ، تحمل کن ، یه راهی هست . . .

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی ٬ نه حاشیه ای فراموش شدنی .

 

فلاني...؟... مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است : مي آيند....... مي

مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها  

مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها!؟

 

خداوند به فرشتگان عقل داد بدون شـــهوت ٬ حیوانات را شـــهوت داد بدون عقل

و انسان را شــــهوت داد با عقل ٬ هر انسانی که عقلش به شـــهوتش غلبه کند از

فرشتگان بهتر است ٬ هر انسانی که شـهوتش به عقلش غلبه کند از حیوان بدتر است . . .

 

همیشه فاصله تلخه ، ولی امید باقی هست

نگو آسون خدا حافظ ، تحمل کن ، یه راهی هست . . .

 

چه قدر غریبانه به لحظه های زتدگیم رنگ آشنایی زدی و رفتی . تو را هیچ وقت از خاطر نمی برم که تو آشناترین غریبه ی من بودی ...

 

یه شب خوب تو آسمون ، یه ستاره ی چشمک زنون 

خندید و گفت : کنارتم تا آخرش ، تا پای جون 

ستاره ی قشنگی بود ، آروم و ناز و مهربون 

ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون 

اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون

ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد  نامهربون

ستاره رفت و من شدم بی هم زبون 

حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون 

دلم میخواد داد بزنم ... این بود قول و قرارمون ؟

 

 

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی ، بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی... خیلی سخته تو زمستون ، غم بشینه روی برفا ، می سوزونه قلبو گاهی ، زهر تلخ بعضی حرفا ... خیلی سخته بی بهونه میوه های کال و چیدن ، به خدا کم غصه ای نیست لحظه ای تو رو ندیدن !

 

بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دور دست . عشقی باشد در دل نه در سر ولی دلیلی باشد برای زندگی نه روز مرگی ...

 

دیشب خیلی تنها بودم . ماه اومده بود پیشم . بهم گفت : وقتی دوستت به یاد تو نیست تو هم ترکش کن ! به ماه نگاهی کردم و گفتم مگه آسمون تو رو ترک میکنه زمانی که نمی درخشی ؟

 

کاش تو دنیا دو رنگ گل وجود داشت قرمزو سفید

قرمزها مال تو ؛ سفید مال من

که اگر تو منو فراموش کردی

گل های قرمزت پر پر بشه

ولی اگر من تو رو فراموش کردم

گل های سفید کفنم بشه...

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم

 

خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش

 

زيباترين گل...

با اولين باد پاييزي پرپر شد.

باوفاترين دوست

 به مرور زمان بي وفا شد.

اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست.

               از روزگار است........


اگر بغض خود را در لا به لاي نگاه معصومت پنهان ميكنم از غرورم

نيست اگر براي داشتن دستان تو گريه ام را ميدزدم از غرورم نيست

 اگر براي ادعاي جمله اي عاشق خجالت ميكشم از غرورم نيست

اگر غرورم را در پيشگاه حضورت تكه تكه، بر زمين مي سايم باز از

غرورم نيست اگر خنجر نگاهم را در غلاف چشمان آرامت به سجده

 ميبرم براي آن است تا بفهمی که چقدر دوستت دارم

 

 دلم از بهر غصه ی امروز دیروز پر است.

 

حال مانده ام با غم فردا چه کنم


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:52  توسط بیتا  | 

 

یا بیا پیشم یا اینکه منو ببر پیش خودت تنهام عزیزم

به پنجره کوچک اتاقم نگاه می کنم » خدایا !! این چهره ی من است ؟؟؟ تنها تصویری از بازیهای دیروز را  می بینم...! و اما امروز چرا کسی با من بازی نمی کند ؟ کاغذ های دفتر خاطراتم یخ می زند انگار       می خواهند خبر از مرگ دهند!!! راستی در نبود من تو به که می اندیشی؟جای دستان مرا چه کسی برایت پر خواهد کرد؟ دلم می خواهد بدانم بعد از مرگ من تو برای از دست دادنم  گریه می کنی ؟ یا شادمان میشوی ؟ آری ! من خواهم رفت٬ با کوله باری از حسرت و نومیدی خواهم رفت...!

"چه حکایت جالبیست که فراموش شوندگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمیکنند"

بهترین ها رو برات آرزو دارم!!! عشق من تو می دونی که من چقدر دوست دارم که من چه قدر عاشقتم که من چقدر دیوونتم ولی باز تو ترکم می کنی...!

تو که می دونی بالاخره مال من می شی یه روز اون وقت عوض این همه بی اعتنایی هاتو در می آرم...!

لازم نيست مرا دوست داشته باشي ، من تو را به اندازه ی هر دومون دوست دارم...!

هيچ گاه نگاهت را فراموش نمي کنم
نگاهي سر شار از محبت و صميميت
صدايت در گوشم زمزمه مي شود
و نگاهت در ذهنم مجسم
اما ...
من تو را مي خواهم نه خيالت را .

 اگه مي دونستي قطره ي بارون وقت دور شدن از ابرا چه حسي داشت ، اگه مي دونستي يه بندر وقت رفتن کشتي ها چه تنها مي شه ، اگه مي دونستي درخت کاج وقت پر کشيدن پرنده ها چه غمگين مي شه ، اگه مي دونستي که رفتنت چه آتشي بر جانم کشيد ، اون وقت اين قدر راحت نمي گفتي: خداحافظ !!!

 می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل دیدن نیستن  

همه زندگي فقط 3روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بيام ولي خودم مي خوام که باشم اونم فقط به خاطره تو وقتي هم که ديگه نباشي منم ميرم  

عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری *دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری* من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم *شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام  

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود، در دیگری باز میشود ولی ما اغلب چنان به در بسته چشم میدوزیم  که درهای باز را نمیبینیم  

آدم ها آن قدر زود عوض می شوند..آن قدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی و ببینی چند دقیقه فاصله میان دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است 

آنکسی که از رنج زندگی بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود  

 

چيزهايي را که دوست داريد، به دست آوريد. در غير اين صورت ناچاريد چيزهايي را که به دست آورده ايد دوست داشته باشيد

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کُند بشه!   

نه این که هیزمش زیاد باشه . تبر ما انسانها باورهامونه نه آرزوهامون... 


تورا می خواستم تا در جوانی نمیرم از غم بی همزبانی 
    
 غم بی همزبانی سوخت جانم چه می خواهم دگر زین زندگانی؟
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟    سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟  
   برایش صادقانه می نویسم    برای آنکه باید باشد و نیست... 
زندگی گریه ی مختصریست... مثل یک فنجان چای...  
 
و کنارش عشق است... مثل یک حبه قند...  
 زندگی را با عشق نوش جان باید کرد... 
 روزی با خودم فکر کردم ٬ اگر او را با غریبه ای ببینم ٬ شهر را به آتش می کشم . ولی امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست . . .
 

 

امشب به وسعت همه دنيا گريستم

دلتنگ و بی‌قرار نفس‌های جاری‌ات

 دل غريب در اين انتظار ماند

دل را عذاب می‌دهد اين جای خالی‌ات
اشکم تو را سرود در آيينه‌های پاک

اشکم تو را به خانه‌ی تاريک سينه خواند

اما نيامدی و دل بی‌شکيب، باز

در آرزوی آمدنت در غبار ماند

اندوه تو هميشه جاری‌ست در دلم

يادت هميشگی‌ست و از دل نمی‌رود

از قاب غم‌گرفته‌ی چوبی دل مرا

هر روز مثل نور در آيينه می برد
من خيره می‌شوم به تو در قاب آينه

مثل حباب می‌شکنی با نگاه من

اين انتظار تلخ به پايان نمی‌رسد؟

می‌ميرم از نديدن روی تو عاقبت

يادت نمی‌رود دگر از سينه‌ام برون

ای ماه من، دوست دارمت


شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید .

 

او دید که در عالم رویا پا به پای خداوند روی ماسه ها قدم می زند

 

 و در همان حال در آسمان بالای سرش

 

 خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است .

 

به پشت سر که نگاه می کرد دو جای پا می دید .

 

از خدا پرسید این جای پای دوم از آن کیست؟

 

فرمود: از آن من.در همه لحظات زندگی پابه پای تو آمده ام.

 

او که محو تماشای زندگیش بود ، ناگهان متوجه شد که

 

 گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود ،

 

گفت جاهایی که فقط یک جای پاست چه؟

 

فرمود:اینها لحظات سختی ومصیبت توست.وقت فقدان عزیزانت،وقت مریضی وسختی.

 

بنابر این با ناراحتی به خدا رو کرد وگفت : پروردگارا...

 

 تو فرموده  بودی اگر کسی به تو روی آورد تو را دوست بدارد

 

در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد .

 

پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگیم فقط جای پای یک نفر وجود دارد ،

 

 چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم،  تنها گذاشتی ؟

 

خداوند لبخند زد و فرمود : بنده عزیزم ، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام .

 

 زمانهایی که در رنج و سختی بودی من تو را

 

روی دستانم بلند کردم وتو در آغوش من بودی، تا به سلامت از موانع و مشکلات عبور کنی !!!!

 

حالا شما بگید:به همچین خدایی چی باید گفت؟چه باید کرد؟

 

چطوری می شه شرمنده محبت خالصانه اش نبود.؟


روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:40  توسط بیتا  | 

تقدیم به پرنده آزاد من

 

خاکم نکنید بذارید اونم برسه

بذارید اونو ببینم وقتی به حرفم می رسه

خاکم نکنید هنوز عشقمو ندیدم

این همه آماده شدم یه کفن دورم کشیدم

تابوت منو بذارید اونم بگیره

حس کنم عاشقمه وقتی که گریش می گیره

اشکای اونو کی به جای من کنه پاک

خداحافظ عشقم که منو بردن زیر خاک

خاکم نکنید بذارید اونم ببینه

پیکر آشفته من٬ بی رمق روی زمینه

خاکم نکنید بهش بگید حالا که مردم

تو این جشن خشک و خالی٬ اونو به خدا سپردم

بعد رفتن من دو سه روز تنهاش نذارید

روی سنگ قبرم آینه و شمعدون بذارید

میبینی چی شد عشقت؟

عاشقت مرد...

غم تنها ترین تنهای دنیا

                                تویی زیباترین زیبای دنیا

تو مثل امید یک قناری

                               قراری بر دل هر بی قراری

منم یلدای بی پایان عاشق

                                تو بودی مرحم زخم شقایق

تویی لالایی خواب خوش آواز

                                بالم را مشکن در اوج پرواز

نگاهت را می پرستم ای نگارم

                                 فدای تار مویت هر چه دارم

 

دل بستیم ،

 گره  خوردیم و عاقبت گسسته خواهیم شد ،

تنهاخواهیم رفت و تنها  خواهیم ماند ،

 

اینجا سکوت فرمان میراند.......

 در سکوت همه چیز هست و هیچ نیست در سکوت میتوان همه چیز را خواند وبه همه چیز رسید وسکوت صفحه سفیدی است که در آن میتوان به هر احساسی رسید درسکوت آرامشی است که تا عمق جان رخنه میکند وتا استخوان به پیش میرود وگاهی در سرا پرده آن طوفانیست به عظمت لامکان وچنان می تازد وبه پیش میرود که هیچکس .وهیچ چیز توان مقاومت نخواهد داشت ودر سکوت تکاپو وآرامشی است وصف ناشدنی.....

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت

در غریبی ناله کردم ،هیچ کس یادم نکرد

دل زتنهایی بدرد آمد ، کسی یادم نکرد

چشمم از اشک به خون آمد، کسی پاکش نکرد

آشنا بودم، دیوانه هم یادم نکرد

روزگار بی مروت لحظه ای یادم نکرد

آرزوی مرگ کردم ، مرگ هم یادم نکرد

 

ما آدمها بدون اراده متولد می شویم 

 

باحیرت زندگی می کنیم سپس

 

با حسرت میمیریم آنچه که هرگز فروغش

 

 رنگ فنا نمی پذیرد دوستیهای پاک و بی آلایش است.

 

 دلم برای کسی تنگ است که ...

             وجودش پر از مهربانی ... حضورش پر از صداقت ...

             و قلبش لبریز از عشق به من است ...

             برای کسی که دلتنگی مرا می فهمد ...

             و خودش نیز هر لحظه دلتنگ من است

 

شکوفه های صورتی فدای مهربونی هات

                  یه دل که بیشتر ندارم ، اونم فدای خوبی هات

 

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:24  توسط بیتا  | 

تقدیم به عزیزم

امروز از اون روزایی بودکه باز، بی دلیل ، دلم هواتو کرده بود ، بازم بی دلیل ! هر چند با همه وجود میدونم منو نمیخوای ، میدونم باید فراموشت کنم ،میدونم باید عاقل باشم و می دونم که...!

ولی مشکل اینجاست که با عقلم عاشقت شدم و حالا حرف دل و عقل یکیه !!!!هر چی بیشتر سعی میکنم عاقل باشم ، عاشق تر میشم...!!!

 هر وقت دلم میگیره ، وقتی خیلی ناراحتم ، وقتی خیلی خوشحالم ، وقتی احساس تنهایی میکنم ، وقتی دور و برم خیلی شلوغه ولی تو نیستی ...!

 شدیدا تو رو کم می آرم و دلم هواتو میکنه ، دلم میخواد همه اون لحظات رو با تو قسمت می کردم ، دلم میخواد بودی و با هم از هوای بهار لذت میبردیم ، دلم میخواد هنوز هم هر روز به شوق تو برمیگشتم خونه به شوق شنیدن صدات ، دیدن چشات...!

دلم میخواست بودی و با تو از اینهمه زیبایی بهار لذت میبردیم.... اما وقتی یادم می افته اینا همش آرزوی محاله دلم میگیره...!

اونقدر که دیگه هیچی بازش نمیکنه .. جز شنیدن صدات ، که اونو هم ندارم ...

 من چیکار کنم که فراموشت کنم؟؟؟ مگه اصلا عشق فراموش شدنیه؟؟؟ کی تونسته که من بتونم؟؟؟ نمیدونم شاید باید یه مدتی همه چیز و کنار بذارم تا به نداشتنت عادت کنم ، تا باورم شه من و تو مال یه دنیا نبودیم و تو سهم من از این دنیا نبودی ، تا بتونم بپذیرم اومدنی رفتنیه!!!

میدونم حتی با این حرفام ممکنه از دستم برنجی ( چیزی که اصلا نمیخوام ) اما حالا که تو رو ندارم ، اقلا اینجوری میتونم بهت بگم که چقدر دلم برات تنگه وچقدر سخته که این آرزوی محال با تو بودن رو باید برای همیشه تو دفتر قلبم نگه دارم و برای آخرین بار برای همیشه ازت خداحافظی میکنم ، شاید اینجوری بهتر باشه...!

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش!!!

اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش!!!

منو ببخش اگه واسه چشمای تو خیلی کمم!!!

تو یک فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم!!!

منو ببخش اگه برات میمیرم و زنده میشم!!!

اگه با دیوونگیام پیش تو شرمنده میشم!!!

منو ببخش اگه همش میسپارمت دست خدا!!!

اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما!!!

..................... !!!!!!!!!!!!...................

ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم!!!

سکوت...

خواستم زندگی کنم راهم را بستند

                     حرف زدم گفتند گناه است،

                                          گریه کردم گفتند کودکانه است،

                                                                  خندیدم،گفتند کودکانه است

و اکنون که در گوشه ای ساکت نشسته ام،می گویند عاشق شده است

 

بشنوید ای دوستان حال مرا

 

من همان پروانه پرسوخته                       چشم بر بالین در افروخته

هرکه را بیند دم از غم می زند                  از پریشانی خود دم می زند

 

هرکه را بینم به درد آلوده است                 با شراب و درد و غم آلوده است

بشنوید ای دوستان حال مرا                     از شما دیگر بس است مال مرا

 

 

هیچ کس درد مرا آگاه نیست                     بهر درد کهنه من چاه نیست

هیچ کس داند که من از چیستم؟                 من کجا و کویم و از کیستم؟

 

دستهای من گدائی می کند                        بی نوائی را خدائی می کند

چشمهایم با زمین بیگانه اند                      چون قناری در قفس بی دانه اند

 

آسمان بر حال من خندیدن است                 از همان اول شبم را دیده است

او که می دانست من دیوانه ام                        کفتر جلد در این خانه ام

 

او که می دانست بی او مرده ام                   عشق قلب مهربانش برده ام

دیدی آخر خانه ام را سوختی                    دیدی آخر هر دو لب را دوختی

 

 

آسمان حالت خراب و تیره باد                    رو به رویت درد من آئینه باد

آسمان دیگر دم از خوبی نزن                    بر سر قبرم دم از دوری نزن

 

مرده است آن کس که تو می خواستی          او که چشمان ترش را خواستی

یادت آید سنگ بر بالم زدی                       ضد حالی سخت بر حالم زدی

 

یادت آید از غمش ویران شدم                    شهره  برنا و هم پیران شدم

یادت آید چشمهایش چشمه بود                   او چو دریا و دل من تشنه بود

 

یادت آید بر دلم دلدار بود                           من که تنها،او برایم یار بود

یادت آید چشمهایش مست بود                  قلب او چون آینه یک دست بود

 

یادت آید هیچ کس با من نبود                  جز نگاهش یک دمی یارم نبود

دیدی آخر بی کسی شد پیشه ام              دیدی آخر خشک کردی ریشه ام

 

دیدی آخر خرمنم افروختی                         دیدی آخر بر غمم اندوختی

آخر از این دل چه آئیدت بشد                     آن همه یکدندگی کردی چه شد

 

من دگر من نیستم دیوانه ام                        من دگر غم نیستم غم خانه ام

بعد از این دیگر مجو حال مرا                    بعد از این دیگر مزن فال مرا

 

حال من این است بر هم ریخته                  فال من این است از او بیخته

بايد آهسته نوشت  ، با دل خسته نوشت ، با لب بسته نوشت ، گرم وپر رنگ نوشت ، روي هر سنگ نوشت ، تا بدانند همه ، تا بخوانند همه ، كه

اگر عشق نباشد دل نيست...

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. 

اگر فریاد بودم فقط می گفتم عشق...

اگر زمستان بودم با عشق به پیشباز بهار می رفتم...

اگر با آن همسفر بودم فقط سر سفره ی عشق می نشستم...

اگر سنگین ترین وزنه ی دنیا بودم باز هم عشق سنگین تر بود...

اگر مالک دنیا بودم آن را نثار عشق می کردم...

اگر زبان عشق را نمی فهمیدم با زبان اشاره  با عشق حرف می زدم...

اگر آهنگ ساز بودم فقط برای عشق می نواختم...

اگر کارمند انتقال خون بودم به همه یک قطره عشق تزریق می کردم...

اگر دروغگو بودم هرگز به عشق دروغ نمی گفتم...

 

هرگز عاشق به دنیا نیامدم ، ولی عاشق شدم ، تو همین دنیا .

در میان تمامی فصل های تکراری زندگانی ، فصلی از عشق رقم خورد ،

فصلی که تکراری نبود .

عشق تکرار تکرار ندارد ، مگر آدمی چند بار عاشق می شود ؟

اینک عاشق هستم ، عاشق می مانم و عاشق می میرم .

اگر زیاد نخواسته باشم ... می خواهم در کنارم باشی !

تو نیز عاشق شو ، عاشق بمان و ...

باشد که در آن دنیا نیز عاشق زیستن را باهم تجربه کنیم ...

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد ، اما ...

برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی !!!

پس بیا عاشق باش ..............

قرارمون یادت نره

دوست دارم یادت نره

این شعر منصور گریم میندازه . فرشته قرارمون یادت نره ...

عضی موقع ها میشه دلم

میخواد بنویسم ولی سوژه پیدا نمیکنم...

ایندفعه اما فرق میکنه...

سوژه نداشتن هم خودش یه سوژست!!!!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:19  توسط بیتا  | 

 

خستم از روزای برفی (به یادت تو سالگرد آشناییمون)

 

خستـــم از روزای بــرفی         خیلی سنگینه نـگاهت 
دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 
نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

 

 چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم

اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست 

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی


 

درد تنهایی ...

يک شبی با ياد تو بدرود خواهم گفت و رفت

خاطراتت را به جوی آب خواهم گفت و رفت

در فرار شعرهايم يک شبی خواهم نشست

آخرين اشعار خود را بر تو خواهم گفت و رفت

با خيالت بر ديار قصه ها رفتم ولی

قبل رفتن قصه ام را با تو خواهم گفت و رفت

من ندانستم بگويم عاشق چشمان پر مهر توام

يک شبی در خواب تو اين جمله خواهم گفت و رفت

شعله های عشق من هر دم زبانه می کشد از هجر تو

بر دل ديوانه ام خاموش خواهم گفت و رفت

تمام احساسم مال توست.

میدانی بهترین عطرهایم از نفس تو ساخته می شود

و زیباترین آسمان فقط در نگاه تو جلوه می کند؟

من برای لبخندت دلتنگم

و برای تمام حرفهایت کاغذی از جنس خاطره تدارک دیده ام.

صدای تو ترنم باران است.

هرگز از تو خسته نشده ام

و جز برای تو زندگی نکرده ام

تو می روی و شاید به من نیندیشی

ولی هر تپش قلبم به یاد توست

شبی از پشت شیشه غمناک و بارانی تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستوجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم.

چقدر سخت است منتظر کسی باشی

که هیچ وقت فکر آمدن نیست!!!

*************************

بذاز خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي

 بذار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم

 اگه تموم قصه مون  هنوز ترانه سازتم

بذار خيال كنم هنوز پر از تب وتاب مني

 روزا به فكر ديدنم شبا پر از خواب مني

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

 بذار خيال كنم منم اون كه دلت تنگ براش

 اوني كه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش

 

 اون كه هنوز دوسش داري

 اون كه هنوز همنفس

 بذاز خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه

 دوباره فال حافظ ودوباره توي فالمي

 بذار خيال كنم بذار اگر چه بي خيالمي

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

نازنین اگر من از سفر عشق بر نگشتم به صاحب نظران مراسم بسپار ،

که مرا در تابوت سیاهی بگذارند که همه بدانند که هر چه سیاهی بود کشیدم ،

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی با خود از دنیا نبردم ،

زبانم را از دهانم در آورید و با تیغ زخمش کنید که همه بدانند با زخم زبان از دنیا رفته ام ،

چشمانم را باز بگذارید که همه بدانند چشم انتظار کسی بودم ،

قفسی با مرغ عشق بر سر قبرم بگذارید که همه بدانند مجنونی اسیر بودم

ودر آخر تکه یخ صلیبی شکلی برسر قبرم بگذارید تا در هنگام طلوع خورشید به جای مادرم برایم اشک بریزد .  

زندگي ادامه داره ...

            حتي وقتي ما نباشيم

                          زندگي ادامه داره...

حتي وقتي نبض ساعت بخوابه رو دست ديوار

                         زندگي ادامه داره...

حتي وقتي رو سنگ عادت  ماها خاطره نداشته باشيم

زندگي ادامه داره ...

     با منو تو بي منو ما زندگي صداش بلنده 

پس بيا  غزل نباشيم

                         بيا يك حرف سروده، بيا يك نغمه روشن  

               زندگي ادامه داره...  

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم

 

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم .....

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهای را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهایی را دوست دارم چون عشق دروغین در آن نیست

تنهایی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهایی را دوست دارم چون در خلوت و تنهاییم

در انتظار خواهم گریست و هیچ کس اشکهایم را نمی بیند

 

ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی

آتش به شب تار زدی خسته نباشی

ای غصه دمت گرم که در لحظه شادی

با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه

__*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*####*
__##################_____*##########
__##################___*#############
___#################*_###############
____#################################
______###########...ok ...###############
_______#############################
________###########################
__________### دوسدارم تا اخر عمرم  ....######
___________####موفق و پيروز باشي....#####
____________#### خیلی دوست دارم#####
_____________#################
_______________###..منتظرم..####
________________##########
_________________########
__________________######
__________________####
__________________###
__________________#


میدونم میتونی قلبمو آتیش بزنی اما نزن...میدونم میتونی بری و منو تنهام بزاری اما نزار...میدونم میتونی بریو باکس دیگه‌ای دوست شی اما نشو...میدونم میتونی جواب منو ندی اما بده...میدونم میتونی نابودم کنی اما نکن...میدونم میتونی واسم افف نزاری ولی بزار ای مهربون من دوست دارم


بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ ، که چه جور آشنا شدن توی این دشت بزرگ

آخر شب بود میدونی بره گرگ و نمیدید ، بره از گرگ سیاه حرفای خوبی شنید

بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی ، که با نیرنگ و فریب به سراغم اومدی . . .

چشای پرستو بی اشک میمیره صدای قناری بی تو میگیره اگه تو نباشی پیشم عزیزم
هر چی شادیست توی قلبم میمیره آسمون عشق پوسیده می شه
هوای عشق مه الوده می شه

ای غم ، تو که هستی از کجا می آیی؟
هر دم به هوای دل ما می آیی
باز آی و قدم به روی چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا می آیی . . .

www.taranome-ashk.blogfa.comدلم میخواد بمیرمwww.taranome-ashk.blogfa.com

www.taranome-ashk.blogfa.comشاید آروم بگیرم www.taranome-ashk.blogfa.com

www.taranome-ashk.blogfa.comبگیرم دستاتو تو دستهامwww.taranome-ashk.blogfa.com

ستارهدلم برای کسی تنگ است ستاره
www.taranome-ashk.blogfa.comکه چشمهای قشنگش را www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comبه عمق آبی دریا می دوخت www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comو شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند www.taranome-ashk.blogfa.com
ستارهدلم برای کسی تنگ است ستاره
www.taranome-ashk.blogfa.comكسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comو پري دلم را با وجود خود خالي www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comدلم برای کسی تنگ است www.taranome-ashk.blogfa.com
ستارهکسی که بی من ماند ستاره
www.taranome-ashk.blogfa.comwww.taranome-ashk.blogfa.comکسی که با من نیست www.taranome-ashk.blogfa.comwww.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comدلم برای کسی تنگ استwww.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comکه بیاید www.taranome-ashk.blogfa.com
ستارهو به هر رفتنی پایان دهد ستاره
www.taranome-ashk.blogfa.comدلم برای کسی تنگ است www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comکه آمد www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comرفت www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.com...... و پایان داد www.taranome-ashk.blogfa.com
www.taranome-ashk.blogfa.comکسی .... www.taranome-ashk.blogfa.com
ستارهکسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...ستاره

هرگاه شعله مي گيري از بيرون تا درونم ازمي دانم تا نمي دانم هايم را زير و زبر مي کني عجيب تر آنکه هرگزدرمن غروب نکرده اي چه شامگاهان، چه روزهاي ابري در من باريده اي بيش از آنچه آسمان بر زمين در من ريشه داري از چشم تا دل خورشيد را مي دانم که آتش است تو را نه او هر روز غروب مي کند وتو هر لحظه در من مي زايي هزار خورشيد بي غروب را هزار بار لذت اولين بار عاشق شدن را در تو چيزي هست که نمي دانم

باز آمدم بنويسم از خواستن ونرسيدن واي عاشقان بدانيد براي رسيدن

 تنهاخواستن

 كافي نيست بايد از جان هم گذشت واي آنان كه رسيدن برايتان كوهي

شده فقط

بدانيد با يك احساس خوب ميتوانيد كوه را برداريد. من پيغام شكفتن ر

ا به شما دادم

اين شما و اين پاكي احساستان

مهربانم ... ای خوب! یاد قلبت باشد... یک نفر هست که این جا بین آدمهایی که همه سرد و غریب اند با تو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ... ای خوب! یاد قلبت باشد ... یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این اینست زیر این سقف بلند ... هر کجایی هستی... به سلامت باشی و دلت همواره ... محو شادی


در وجودم چيزي هست كه تو را نجوا مي كند ... و تنها عشق مرا رها مي كند ... و نور آن نگاهي ست كه تو به من روا مي كني ... پس عشق و نور را از من دريغ نكن و بر من بتاب كه بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم.... مرا به طلوعي ديگر برسان

هميشه از نگاه تو با تو عبور مي كنم از اين كه عاشق توام حس غرور مي كنم دوباره با سلام تو تازه تازه مي شوم با نفس ساده تو غرق ترانه مي شوم با تو ستاره ميشوم ......... از سايه هاي ملتهب هميشه مي گريختم با رفتن تو هر نفس بغض دوباره ميشوم ناجي شام شوكران; با دل عاشقم بمان به حرمت حضور تو چون تو يگانه ميشوم خانه به خانه ديدمت همچو فسانه ديدمت با تو ستاره ميشوم


عشق یعنی یک بغل یاس سپید

 

عشق یعنی لحظه ی دیدار یار

 

عشق یعنی انتهای انتظار

 

عشق یعنی وعده ی بوسُ کنار

 

عشق یعنی یک تبسم بر لب زیبای یار

 

عشق یعنی حس نرم اطلسی

 

عشق یعنی با خدا در بی کسی

 

عشق یعنی هم کلامی بی صدا

 

عشق یعنی بی نهایت تا خدا....


چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

به چه میخندی تو؟         به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟                   به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی؟            به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟       به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟

                    خنده دار است.....بخند!

گفتی از یاد تو میرم

نه عزیزم مگه میشه

به جا چشمام قلبم با توست تا همیشه

فاصله بین من و تو

تا کجا دنباله داره

قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه

نمیدونم که کجا و با که هستی

نمیخوامم که بدونم

با تو من خونه ای ساختم

توی قلبم تاهمیشه

مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پابرجا

من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه

یه روزی یه وقت یه جایی

چشم من میوفته تو چشمای تو

اما اون همون خیاله که با من هست تا همیشه

نمیخوام که نا امیدی بشینه تو قلب خستم

چه دیدی خدا رو شاید

بشی مال من تا همیشه

روز موعود مطمعا باش

که زیاد هم دور نیست

من کنار تو تو مال منی تا همیشه

خدایا: من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری! پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام … محتاج توام !


اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.
دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،تا بی کرانگی را از سر گيرم،و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.
دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.
برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                 

                                              به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار


نزار بهت عادت کنم جدایی سخته گل من

یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من

نزاربهت عادت کنم جدایی سخته گل من

تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید

دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم


یکی بود یکی نبود، مردی بود که زندگیش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است ، آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.رفتن به بهشت چندان برای این مرد مهم نبود اما بهر حال به بهشت رفت.
در آن زمان ، بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد،دختری که باید او را راه می داد ، نگاه سریعی به فهرست نامها انداخت،و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ، هیج کس از آدم دعوتنامه یا کارت شناسائی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد،می تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت:" این کار شما تروریسم خالص است! "
پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده کار و زندگی ما را به هم زده ! از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد . در چشمهایشان نگاه می کند.به درد  دلشان می رسد .حالا همه دارند در دوزخ با هم گفتگو می کنند،هم دیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.دوزخ جای این کارها نیست! لطفا این مرد را پس بگیرید!

پندها:
"با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف،در دوزخ افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند."
به حرفهای دیگران گوش دهیم، در چشمانشان نگاه کنیم و به درد دلهایشان رسیدگی کنیم .


داستان به نقل از پائولو کوئیلو




هرگز تو را فرموش نخواهم كرد حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا كه تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا كه مهربانی را در وجودت دیدم
با معصومیتت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو عشق من را فراموش می كنی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند كه وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با چشمان مهربانت اشاره ای كنی فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا كه شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه كه از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران كرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی كرده ام

همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند

اگه خواستي يه روزی

       بيای به خونه ی دلم

        قاب عکس عشقمو

        بيار تا آروم بگيرم

     نگو ديگه عشق و تقدير

         از هم جداست

       بگو مي خوام بدونم

      ليلي قصه های من

          حالا کجاست

            يادت مياد

            يادت مياد

     ما می خواستيم آسمون

            آبي باشه

      نميخواستيم دلامون

صدای زنگ ساعت

خیال حلقه بازوانت را برهم می‌زند

چشم در تنهایی باز می‌کنم

و چشم‌هایم را در حسرت دیدنت

چندباره برهم می‌فشارم

عطرت در اتاق من پیچیده

نفس‌های بریده‌ام اما

جز تکرار نبودنت چیزی نصیبم نمی‌کنند

با انگشت‌های خیس در هوا می‌نویسم

دل‌تنگم... دل‌تنگم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 9:9  توسط بیتا  | 

هر هفته میام نظر یادتون نره:*

 

هنوزم در پی اونم که میــــشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ، منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که میــــشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ،منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرهــمم باشه
شریک خنده و شادی ، رفیــــق ماتمم باشه

 

خدایا عشق من پاکه، اگرچه عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشقه تو دل چاکه

میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جـــونم نکن گریه منم اینجام، بزاردستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای گل تو رو می خوام

    

 آن که بر چشم پر از ناز تو دل باخته است

    سال ها با غم تو سوخته و ساخته است

   کاش راز دل بی حجم مرا میدانست

   آنکه بین منو و تو فاصله انداخته است

زماني که متولد شدم

 يکي تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم!

 خنديدم و گفتم:تو کي هستي؟ گفت: غم و تنهايي


قرار تنهایی ما ، روز جدایی ، فردا بود
خلاصه فردا واسه ما، شروع کل دردا بود
فردا قرار بود من وتو ،از هم دیگه جدا بشیم
فردا قرار بود همدم ،گریه بی صدا بشیم
از تو چه پنهون گل من، من خیلی وقته بی تو ام
دیروز و فردا نداره ، برام چه سخته بی تو ام
یادش بخیر قلب تو بود ،برای من سنگ صبور
می خواستم عاشقت کنم، هر جور شده ، حتی به زور
حالا که نیستی لا اقل، تسکین به قلب من بده
اون که نخواست پیشم باشی ، حالا کجاست صبرم بده
چه جوری باور بکنم ، رقیب من نازت کنه
شبا کنارت بخوابه ، از خواب بیدارت کنه

یادته که زیر بارون ، تو دعا کردی بمیرم
منم قول دادم که دیگه ، عکستو بغل نگیرم
تو دعات گرفت و مُردم ،اما عاشقم هنوزم
با همون یه قاب عکست می گذرونم ، شب و روزم
لحظه های آخر تو ، میره از یادم به سختی
بدرقه ت اومدم اما ، دست تکون ندادی رفتی
یه دل خوشی دارم هنوز ، حالا که دارم می میرم
هر وقت که بارون بباره ،تو رو کنارم می بینم
نگاه به چشم خیس من، به عشق پاکم نکنید
رفیق من رفته سفر ، چند روزی خاکم نکنیــد

شاید خوشش نیاد که من، تو خاک و خون پیرهنم
مُردم ، چرا اون نمیاد ، با گل سرخ به دیدنم
توقع داشتم می میرم ،حداقل نگاه کنه
حتی نیومد لحظه ای ، با جسم من وداع کنه
 

خیلی وقته که می خوام از تو دل بکنم رو دلم پا بذارم و دو رنگیتو جار بزنم

شایدم گفتی که من ساده دلم نمی دونم ولی من زرنگیمو ودروغاتو داد می زنم

خیلی وقته که دیگه حرفهای تو دروغ شده با رفیق ونا رفیق دور وبرت شلوغ شده

دیگه بردی منو از یاد خودت خوب می دونم من میرم از پیش تو دیگه باهات نمی مونم

خیلی وقته که دیگه تو دل تو جا ندارم برو از کنار من تا عشقتو جا بذارم

هميشه هواي ابري رو دوست داشتم هميشه عاشق بارون بودم اونقدر قدم زدن

زير بارون رو دوست داشتم كه از خيس شدن واحتمالا سرما خوردگي بعدش

 نگران نباشم هميشه هواي سرد زمستوني رو دوست داشتم 

هميشه عاشق برف بازي بودم اونقدربرف بازي ميكردم كه باوجود اينكه

دستكش دستم بود بازم انگشتانم يخ ميزدن تا مدتي بي حس ميشدن

 هميشه هواي سرد زمستوني هيجان انگيز بود هميشه وقتي برف مي آمد

 باخودش يه دنيانشاط وانرژي مي آورد امااين روزا ديگه مثل هميشه

نيست تازگيا درست زماني كه دلم مي گيره وبغض  راه نفس كشيدنم

را تنگ مي كنه هواهم دلش مي گيره وابري مي شه هنوزم هواي ابري

را دوست دارم اما دلم مي خواد بازم بهم يه حس قشنگ هديه كنه.

تازگيادرست همون روزي كه دلم مي خواد برم يه گوشه دنيا وساعتها

 به دور دستها خيره بشم وسرمو رو شونه يه سنگ صبور بذارم .

برف اينقدر سنگين وبي انصاف مياد كه ديگه نمي شه

ازخونه بيرون رفت هنوزم عاشق برف بازي هستم اما دلم مي خواد

بتونم برف بازي كنم دلم مي خواد. همه چيز مثل گذشته است هنوز

هواي ابري قشنگه هنوز بارون دوست داشتني هست هنوز هواي

 سرد زمستوني هيجان انگيزه وهنوز برف بازي دل چسب وخاطره انگيزه

منم هنوز همونم كه بودم فقط جاي يه چيز خاليه.........

عشق پاکم!

هر شب در رؤیاهایم مرا به سمت بیکران آسمان می‌بری و با تماشای رویت و با معجزه‌ی نگاهت و با نسیم ایمانت با عشق همراه می‌شوم و آن گاه محو می‌شوم در اقیانوس بی پایان مهر تو.

دریای پر سخاوت چشمانت چه ساده و بی ریا مروارید های عشق را به ساحل نگاهم ارزانی

 داشتند و من صداقت نگاهم و یک سبد پر از گلهای اطلسی را پیش کش چشمانت کردم آن روز

در طلوع قشنگ آرزوهایم غروب سرد رویاهایم را ندیدم .

چرا درخشش چشمانت این را به من نگفت که جاده عشق تو روزی به بن بست خواهد رسید و

در این کوره راه من خواهم ماند و خاطراتی از هم گسسته

« خاطره ای مثل ابر . خاطره ای مثل مه

 

 

چقدر از روز هاي شاد  فاصــــله  گـــــرفتي و رفتي

تند وتند نـامه نوشتي که مي خوايي بــــري که رفتي

همه ي قهقهه هــــامو با خـــــودت بــــــار زدي بردي

اون نگاه التـــــما س و نــــــديدي پــــــــــر زدي رفتي

حالا مونده چـــــــند تا عـــــکس پاره پاره  تـــــو یقلبم

اين نشوني دلامون واسه تو مــهم نبود،گذاشتي رفتي

نمي دونم که بايد چي کار کنم از بــــــــي کسي تنهام

بغض احساس و شــــــــــکستم که بگم چـــرا تو رفتي؟

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

 

تو را جز سختي راهت غمي نيست درون كوله بارت ماتمي نيست

شكسته بغض مغرورم مسافر

بدان دوري ز تو درد كمي نيست
 

 

در خم پس كوچه های زندگی آرزو گم كرده تنها می روم

در شیار روشن تاریك شب لنگ لنگان سوی فردا می روم

می روم شاید كه در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را

می روم شاید به بام كهكشان بینم آن تك اختر امید را

بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر

گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر!!!

 

آدم نمی داند کی آخرین بار است

من چیزی نمی گویم

تو هم چیزی نگو

بگذار حسی که از دست های تو

تا من جاریست

تاریخ و تقویم سرش نشود

 

درشهرعشق ...!قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي
کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي
شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم
واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو
شکسته بود شنيدي ميگن ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري.

 

 

حالا من مردم ولی دل نشکستم !

 این اخرین وصیت منه !

 سر قبرم بنویسید ...

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

نه التماس کردم نرو در قلبو نبند

 اما...

رفت و بست و شکست

 

چند روزی است که از حال دلم بی خبری

                               نکند باز در راه سفری

  بی وفا سوختم از درد از ان می ترسم

                               که بیای و نیابی دگر از من خبری

 

 

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی ؟

یا چه کردم که نگه باز به من می فکنی ؟

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی .

 

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخیه کاغذیه ماست بخند

 آدمک مست نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

 آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

 

میل دریا گر کنی ، من دیده را دریا کنم
میل صحرا گر کنی ٬ من سینه را صحرا کنم
نا امیدم گر کنی میمیرم اما باز هم

در همان حالت که میمیرم دعایت می کنم . . .

عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 8:32  توسط بیتا  |